X
تبلیغات
گروه ادبیات خمینی شهر

گروه ادبیات خمینی شهر

زندگانی نظامی

 زندگانی نظامی اطلاعات دقیق در دست نیست و در بارهٔ سال تولد و وفات او نقل‌های تذکره‌نویسان مختلف است. آنچه مسلم در شهر گنجه می‌زیست و در همین شهر وفات یافت.

مادر او از اشراف کرد بوده و این بر پایهٔ یک بیت از دیباچهٔ لیلی و مجنون («گر مادر من رئیسهٔ کرد...») دانسته شده است[۳]. در باره زادگاه پدری او آنچه در تذکره‌ها آمده گمانه‌زنی‌هایی بر پایۀ برخی از شعرهای اوست.[۴] [۵].

از اشاره‌های موجود در خسرو و شیرین دانسته می‌شود که اولین همسر او، کنیزکی که دارای دربند به عنوان هدیه‌ برایش فرستاده بود، زمانی که نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند و پسرشان محمد هفت سال بیشتر نداشت، از دنیا رفته بوده است.[۶] [۷] در لابلای شعرهای نظامی اشاره‌هایی به دو همسر بعدی او نیز دیده می‌شود که هر دو در زمان حیات شاعر درگذشته‌اند.[۸]


نظامی از دانش‌های رایج روزگار خویش (علوم ادبی، نجوم، علوم اسلامی و زبان عرب) آگاهی وسیع داشته و این خصوصیت از شعر او به‌روشنی دانسته می‌شود. از معاصران خود با خاقانی دوستی داشت، و در مرثیهٔ او سرود:

همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی

نظامی همه عمر خود را در گنجه در زهد و عزلت بسر برد و تنها در ۵۸۱ سفری کوتاه به دعوت سلطان قزل ارسلان (درگذشتهٔ ۵۸۷) به سی فرسنگی گنجه رفت و از آن پادشاه عزت و حرمت دید. نظامی هرچند شاعری مدح‌پیشه نبوده، با تعدادی از فرمانروایان معاصر مربوط بوده است، از جمله: فخرالدین بهرامشاه پادشاه ارزنگان از دست‌نشاندگان قلج ارسلان سلطان سلجوقی روم که کتاب مخزن الاسرار را به نام او کرده است، اتابک شمس‌الدین محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شیرین به او تقدیم شده است، طغرل بن ارسلان سلجوقی و قزل ارسلان بن ایلدگز که در همین منظومه از ایشان نام برده است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که لیلی و مجنون را به نام او کرده است.

نظامی در فاصلهٔ سال‌های ۶۰۲ تا ۶۱۲ در گنجه درگذشت و آرامگاهی به او در همان شهر منسوب است.

[ویرایش] گنجه، شهر نظامی

برگی از خمسهٔ نظامی، مربوط به ۱۵۴۸ میلادی که در شیراز نگهداری می‌شود.

گنجه از قرن چهام هجری مرکز ولایت ارّان بود، و تا پیش از یورش مغولان از زیباترین شهرهای آسیای غربی به شمار می‌رفت.[۹]. نام گنجه، از لغت "گنج" فارسی برگرفته شده است[۱۰]. زبان محاورهٔ مردم ارّان مثل ساکنان سایر نواحی شمال غرب ایران، گونه‌ای از زبان پهلوی (یا فهلوی) بوده است.[۱۱] جغرافی‌نویسان قدیم آن زبان را ارّانی نامیده‌اند. ابن حوقل می‌گوید: «مردم بردعه (مرکز قدیم ارّان) به ارّانی سخن می‌گویند». مقدسی در احسن‌التقاسیم توضیح بیشتر در بارهٔ آن زبان دارد و می‌گوید: «در ارّان به ارّانی سخن ‌می‌گویند و فارسی ایشان قابل فهم است، و در پاره‌ای حرف‌ها به زبان خراسانی نزدیک است.» اما زبان نوشتاری شاعران و نویسندگان آن دیار را «فارسی ارانی» نامیده‌اند (در برابر فارسی دری). آمیزش لهجه‌ها و زبان‌های نواحی مختلف ایران، و رواج سخن خاقانی و نظامی به مدت هشتصد سال در سراسر ایران، موجب شد که بسیاری از تعبیرهای خاص آنان وارد فرهنگها یا زبان شاعران و نویسندگان دیگر شده و جزو فارسی دری درآید. [۱۲]

بنابر قول گیراگوس گاندزاکـِتسی (تاریخنگار و کشیش ارمنی در دوران نظامی گنجوی و خود نیز از اهالی شهر گنجه)، پیش از حمله مغولان به شهر گنجه، شهر گنجه دارای انبوه جمعیت پارسیان و اقلیتی از مسیحیان بود[۱۳]. باید توجه داشت که گیراگوس بین پارسی و عربی و ترک تفاوت می‌گذاشته است و وقتی در متن خود ساکنان شهر گنجه را پارسی می‌خواند منظورش پارسی است نه نام عمومی برای تمام مسلمانان. او برای اعراب از واژه‌ی «تاچیک» (Tachik همان تاجیک یا تازیک = تازی = عرب = مسلمان - نیز بنگرید به نوشتارهای پارسی میانه همچون جاماسپنامه) استفاده می‌کند وعربان را تاچیک می‌خواند. او ترکان را تئورک (T'urk) می‌نویسد. برای نمونه در فصل ۱۸ می‌نویسد که «جلال‌الدین محمد خوارزمشاه سپاهیان خود را از میان ایرانیان(پارسیان) و تاچیکان و تئورکان گرد آورد.» [۱۴].

در کتاب نزهت المجالس نیز شعرهایی از بیست و چهار شاعر پارسی‌گوی اهل گنجه از پیش از یورش مغولان ذکر شده است و وجود این تعداد شاعر پارسی‌گوی تنها از شهر گنجه، که در قرن ششم و هفتم در شمال‏غرب ایران قدم به عرصه گذاشته‏اند و در زبان همگانی ایرانیان ـ فارسی ـ شعر سروده‏اند، نشان‌دهندهٔ رواج بازار شعر و ادب پارسی در عصر نظامی و همچنین مؤید آن است که در ارّان، زبان و ادب فارسی، زبان مردم کوچه و بازار و دربار بوده‌است[۱۵][۱۶] [۱۷].

[ویرایش] شاعری و سبک نظامی

نسخهٔ خطی از خمسهٔ نظامی، اثر هنرمند ایرانی کمال‌الدین بهزاد، مربوط به ۱۴۹۴ میلادی، که ماجرای معراج پیامبر اسلام را بازگو می‌کند.

نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستان‌سرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته‌است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.

وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته‌است. [۱۸]

ضمناً بنا بر عادت اهل زمان از آوردن اصطلاحات علمی و لغات و ترکیبات عربی وافر و بسیاری از اصول و مبانی حکمت و عرفان و علوم عقلی به هیچ روی ابا نکرده و به همین سبب و با توجه به دقت فراوانی که در آوردن مضامین و گنجانیدن خیالات باریک در اشعار خود داشت، سخن او گاه بسیار دشوار و پیچیده شده است. با این حال مهارت او در ایراد معانی مطبوع و قدرت او در تنظیم و ترتیب منظومه‌ها و داستان‌های خود باعث شد که آثار او بزودی مورد تقلید قرار گیرد.[۱۹]


نظامی گرچه شاعری داستان‌سراست و بیشتر به داستان‌های عاشقانه و یا به قول خود وی به «هوسنامه‌»ها پرداخته است، ولی او شاعری است حکیم و اندیشه‌ور، آشنا با فرهنگ و تاریخ ایران، که در پس قصه‌ها و هوسنامه‌هایش نکاتی عمیق نهفته است، و به همین سبب است که او چند بار از خوانندگان مثنوی‌هایش خواسته است تا رازها و رمزهای موجود در شعر او را نیز کشف کنند، از جمله در این دو بیت در هفت پیکر:

هر چه در نظم او ز نیک و بد است همه رمز و اشارت خرد است
هر یک افسانه‌ای جداگانه خانهٔ گنج شد نه افسانه

[۲۰]

اشعار نظامی گنجوی با سرچشمه فرهنگ ایرانی او، ایران پیشااسلامی و پسااسلامی را وحدت میبخشد[۲۱].

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:23  توسط گروه ادبیات  | 

نظامی

خمسهٔ نظامی، به قلم سال ۱۵۲۴ در هرات، واقع در موزه هنرهای متروپولیتن نیویورک

اثر معروف و شاهکار بی‌مانند نظامی، خمسه یا پنج گنج است که در قلمرو داستان‌های غنایی امتیاز بسیار دارد و او را باید پیشوای این‌گونه شعر در ادب فارسی دانست. خمسه یا پنج گنج نظامی شامل پنج مثنوی است:

  • مخزن الاسرار، در بحر سریع، در حدود ۲۲۶۰ بیت مشتمل بر ۲۰ مقاله در اخلاق و مواعظ و حکمت. در حدود سال ۵۷۰ به اتمام رسیده است و از آن است این ابیات :
هر که تو بینی ز سپید و سیاه بر سرکاری است درین کارگاه
جغد که شوم است به افسانه در بلبل گنج است به ویرانه در
هر که درین پرده نشانیش هست درخور تن قیمت جانیش هست


  • خسرو و شیرین، در بحر هزج مسدس مقصور و محذوف، در ۶۵۰۰ بیت ، که به سال ۵۷۶ ه' .ق. نظمش پایان گرفته است. ابیات زیر در توصیف آب‌تنی شیرین از آنجاست:
چو قصد چشمه کرد آن چشمهٔ نور فلک را آب در چشم آمد از دور
سهیل از شعر شکرگون برآورد نفیر از شعری گردون برآورد
پرندی آسمان‌گون بر میان زد شد اندر آب و آتش در جهان زد


  • لیلی و مجنون، در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و محذوف، در ۴۷۰۰ بیت. نظم این مثنوی به سال ۵۸۸ هجری به پایان رسیده است و از آنجاست:
مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست ، پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست در حلقهٔ زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر کامروز منم چو حلقه بر در


  • هفت پیکر (که آن را بهرام‌نامه و هفت گنبد نیز خوانده‌اند)، در بحر خفیف مسدس مخبون مقصور و محذوف، در ۵۱۳۶ بیت، در سرگذشت افسانه‌ای بهرام گور. از آن منظومه است در وصف ایران:
همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد
میانگیز فتنه میافروز کین خرابی میاور در ایران زمین
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج مکن ناسپاسی در آن مال و گنج


  • اسکندرنامه، در بحر متقارب مثمن مقصور و محذوف، در ۱۰۵۰۰ بیت، مشتمل بر دو بخش شرفنامه و اقبالنامه که در حوالی سال ۶۰۰ به اتمام رسیده است. و از آنجاست این ابیات در مرگ دارا:
سکندر چو دانست کآن ابلهان دلیرند بر خون شاهنشهان
پشیمان شد از کرده پیمان خویش که برخاستش عصمت از جان خویش
چو در موکب قلب دارا رسید ز موکب روان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سرنگون

ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:16  توسط گروه ادبیات  | 

ناز عشاق

ناز عشّاق

             محبت خانه ی دل کرده ام شاید کسی آید به دیدارم

نگاه پر محبت را وزین کردم که روزی من در اندازم همان را در دو چشمانت

در آن لحظه که دیدارت مسیر شد در نگاهم ، شوم مجنون ایستم در نقش مژگانت

به دریای وجودم شعله ور کردی گناه بی گناهی را که شاید در نگاه مهربانت

                               من بخوانم مهرورزی  را

شکاف پر طنین چین ابرویت مرا هردم برد سویی وآن چشم خمار مست افسونت

                                  به کار آید مرا روزی

اگر روزی گذشتی از کویر قلب محزونم بدان واله وشیدا گشتم از ناز مهرویی

اساس خانه ی عشاق ناز وچشم مست و یار شاد خداوندا به من دادی همه الطاف

                              سپاس از مهر ورزی عشاق

 

                                       تجلی مهر

امروز ما محبت زتو مولا گرفته ایم                 جان از نسیم گنبد خضرا گرفته ایم

آمد بهار وجلوهی حسن رسول مهر              این نکته ها همه از تولی گرفته ایم

با عشق وغیرت آن شاه سروران                درس شرف زمحضراو ما گرفته ایم

برخوان نعمت  آن یار با  صفا                      بر چشمه ی زلال تومعنا گرفته ایم

ازیمن سرور  مهرورزان علی                   ماشیوه ی محمدی زمصلی گرفته ایم

ما با رسول اعظم اسلام همرهیم                 چون خو ز آن منجی  والا گرفته ایم

 سراینده : سلیمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 16:10  توسط گروه ادبیات  | 

مروری بر كتاب سفر نامه شاردن

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/68691737-chardin-card-castle-gajamoo_2.jpg

 مروری بر كتاب :ساكنان مفتخر اصفهان، پایتخت ایران در قرن هفدهم، بر خود می بالیدند كه "اصفهان جهان" است. یكی از سیاحانی كه به این نیمه جهان جلب شد، ژان شاردن، جواهرساز جوانی از كشور فرانسه بود كه قسمت اعظم عمرش را در اصفهان گذراند.
شاردن در مدت اقامتش در اصفهان به خوبی با گوشه و كنار شهر اشنا شده بود؛ اهالی شهر او را به خانه هایشان دعوت كرده و از او پذیرایی می كردند.
شاردن با آداب و رسوم دربار صفوی به خوبی آشنا شده بود و به روستاها و شهرهای اطراف اصفهان سفر می كرد.
سفرنامه و طراحی های شاردن در عین این كه از با ارزش ترین منابع اطلاعاتی برای كسانی است كه مایلند در زمینه تاریخ خاورمیانه تحقیق كنند، تصویر روشن و دقیقی هم از زندگی در ایران قرن هفدهم به دست می دهد.
در این كتاب كه با طراحی های شاردن مصور شده، رونالد فریر با تقطیر كردن نوشته ها و دیدگاه های شاردن از مجموعه هشت جلدی "سفر به ایران" او كتاب جمع و جور جذاب و خاطره انگیزی از ایران صفوی تهیه دیده است.

 ژان شاردن كه از خانواده ای ثروتمند در پاریس بود، برای تجارت سنگ های قیمتی (شغل پدریش) در حالی كه هنوز 22 ساله بود، برای اولین بار راهی شرق شد. وی در سال 1665م 10744ق) از طریق استانبول و آسیای صغیر به ایران رسید و در همین سفر هجده ماه در اصفهان ماندگار شد. پس از ترك ایران از طریق بندرعباس پس از دو سال دوباره به اصفهان بازگشت. در اصفهان به او لقب <تاجر شاهی> یا <زرگر دربار شاه> داده بودند. شاردن در سال 1671م 10822ق) برای سومین بار از ایران دیدن كرد. او پس از بازگشت از این سفر كه 10 سال به طول انجامید 44سال در ایران) از جانب پادشاه انگلستان به مقام شوالیگی نائل آمد و چند سال بعد به وزارت رسید.
 شاردن در دوره هایی گوناگون و مهیج از حكومت صفوی از ایران دیدن كرد. دورانی طلایی كه عده بیشماری از نمایندگی های كشور های اروپایی در اصفهان، پایتخت شرق و محل ملاقات بزرگترین و ثروتمندترین تجار جهان، جمع گردیده بودند. شاردن نقطه اوج یك پروسه متوالی در عصری است كه با مسافرت اشتفان كاكاش شروع شده، با پیترو دلاواله، توماس هربرت و آدام اولئاریوس ادامه یافته بود و بالاخره به او كه پرشخصیت ترین و باهوش ترین آنهاست منتهی می شود. هیچ اروپایی دیگری به اندازه شاردن دنیای غرب را با ایران، به خصوص ایران دوران صفوی آشنا نساخت.
 سفرنامه شاردن مفصل ترین و بهترین سیاحت نامه ای است كه اصولادر تاریخ اروپای قرن هفدهم موجود است.
 این كتاب از جهات بسیاری برای شناخت ایران دوران صفوی حائز اهمیت است. او شخص تحصیل كرده ای بود كه معلومات خود را مرتبا با كتب مختلف روزافزون می ساخت. به زبان های تركی و فارسی به خوبی صحبت می كرد و می نوشت. شاردن با نظری ثاقب و بصیرتی مثال زدنی مسائل را بی طرفانه، عینی و منصفانه قضاوت می كرد. هرآنچه در سفرنامه شاردن نوشته شده بود بوسیله اغلب سفرنامه های بعدی تایید گردید و محققان عصر ما نیز هنوز از این كتاب به عنوان منبعی برای تحقیقات خود بهره می گیرند. 
   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 16:9  توسط گروه ادبیات  | 

شاردن

سر ژان شاردن،جهانگرد و فيلسوف بزرگ فرانسوي در ۱۶ نوامبر سال ۱۶۴۳ در پاريس بدنيا آمد. ژان بعد از اينكه تحصيلات خود را به پايان رسانيد در سن ۲۲ سالگي تصميم گرفت كه اولين سفر جهانگردي خود را از آسيا و هند شرقي آغاز نمايد كه بيشترين تمايلش از اين سفر،عشق به ديدن ايران بود.
شاردن دوبار به ايران سفر كرد كه بار اول ۶ سال و در مرتبه ي دوم ۴ سال در ايران ماند و زبان فارسي را ياد گرفت. شاردن اولين جهانگرد اروپايي بود كه توانست زبان فارسي را ياد بگيرد،بخواند و بنويسد و اولين كتابش را كه مربوط به سفرهاي ايران بود در سال ۱۷۷۱ ميلادي در پاريس منتشر كند و در آن كتاب چگونگي مرگ شاه عباس دوم و بر تخت شاهي نشستن شاه صفي،پسر شاه عباس دوم را شرح دهد.
شاردن بر خلاف اكثر جهانگردان اروپايي كه به ايران آمدند وضعيت و شرايط زندگي مردمان آن دوره را بدون هيچ قصد و قرضي به رشته ي تحرير در آورد.
متن كامل سياحت نامه ي شاردن در سال ۱۸۱۱ ميلادي،آن هم به تشويق ناپلئون بناپارت كه در آن موقع با ايران رابطه ي سياسي برقرار كرده بود،در ان كشور منتشر شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:3  توسط گروه ادبیات  | 

دروغ

 

. کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

 

. کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

 

. کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

 

. کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

 

. کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

 

. کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

 

. کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

 

. کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

 

. کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

 

. کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

 

. کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

 

. کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

 

. کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

 

. کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

 

. کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 22:49  توسط گروه ادبیات  | 

توانمندی زبان فارسی در برابر زبان عربی

توانمندی زبان فارسی در برابر زبان عربی

جستار زیر، نوشتاری بسیار گویا و شیوا از روان‌شاد دکتر محمود حسابی، دانشمند بزرگ و فرزانه ایرانی، است که توانایی و قدرت بالا و برتر زبان پارسی را در واژه‌سازی، در مقایسه با بسیاری دیگر از زبان‌‌های جهان، با شرح و بیانی دانشوارانه و روش‌مند، به نمایش می‌گذارد و به دشمنان فرهنگ و هویت ریشه‌دار ایرانی، پاسخی کوبنده و درهم‌شکننده می‌دهد. پروفسور محمود حسابی علاوه بر درجه علمی در فیزیک و ریاضی، بر 5 زبان (فارسی، عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی) به طور کامل و ریشه ای مسلط بوده و با 10 زبان دیگر هم آشنایی داشته اند.

مقاله دکتر حسابی:

در تاریخ جهان، هر دوره‌ای ویژگی‌هایی داشته است. در آغاز تاریخ، آدمیان زندگی قبیله‌ای داشتند و دوران افسانه‌ها بوده است. پس از پیدایش كشاورزی، دوره ده‌نشینی و شهرنشینی آغاز شده است. سپس دوران كشورگشایی‌ها و تشكیل پادشاهی‌های بزرگ مانند پادشاهی‌‌های هخامنشیان و اسكندر و امپراتوری رم بوده است. پس از آن، دوره هجوم اقوام بربری بدین كشورها و فرو ریختن تمدن آن‌ها بوده است. سپس دوره رستاخیز تمدن است كه به نام رنسانس شناخته شده است. تا آن دوره ملل مختلف دارای وسایل كار و پیكار یكسان بودند. می‌گویند كه وسایل جنگی سربازان رومی و بربرهای ژرمنی با هم فرقی نداشته و تفاوت تنها در انضباط و نظم و وظیفه‌شناسی لژیون‌های رومی بوده كه ضامن پیروزی آن‌ها بوده است. همچنین وسایل جنگی مهاجمین مغول و ملل متمدن آن روزگار چندان فرقی با هم نداشته است.

از دوران رنسانس به این طرف، ملل غربی كم‌كم به پیشرفت‌های صنعتی و ساختن ابزار نوین نایل آمدند و پس از گذشت یكی دو قرن، ابزار كار آن‌ها به اندازه‌ای كامل شد كه ملل دیگر را یارای ایستادگی در برابر حمله آن‌ها نبود. هم زمان با این پیشرفت صنعتی، تحول بزرگی در فرهنگ و زبان ملل غرب پیدا شد، زیرا برای بیان معلومات تازه، ناگزیر به داشتن واژه‌های نوینی بودند و كم‌كم زبان‌های اروپایی دارای نیروی بزرگی برای بیان مطالب مختلف گردیدند.

در اوایل قرن بیستم، ملل مشرق پی به عقب‌ماندگی خود بردند و كوشیدند كه این عقب‌ماندگی را جبران كنند. موانع زیادی سر راه این كوشش‌ها وجود داشت و یكی از آن‌ها نداشتن زبانی بود كه برای بیان مطالب علمی آماده باشد. بعضی ملل چاره را در پذیرفتن یكی از زبان‌های خارجی برای بیان مطلب دیدند، مانند هندوستان، ولی ملل دیگر به واسطه داشتن میراث بزرگ فرهنگی نتوانستند این راه حل را بپذیرند كه یك مثال آن، كشور ایران است.

برای بعضی زبان‌ها، به علت ساختمان مخصوص آن‌ها، جبران كمبود واژه‌های علمی، كاری بس دشوار و شاید نشدنی است، مانند زبان‌های سامی که اشاره‌ای به ساختمان آن‌ها خواهیم كرد.

باید خاطر نشان كرد كه شمار واژه‌ها در زبان‌های خارجی، در هر كدام از رشته‌های علمی خیلی زیاد است و گاهی در حدود میلیون است. پیدا كردن واژه‌هایی در برابر آن‌ها كاری نیست كه بشود بدون داشتن یك روش علمی مطمئن به انجام رسانید و نمی‌شود از روی تشابه و استعاره و تقریب و تخمین در این كار پُردامنه به جایی رسید و این كار باید از روی اصول علمی معینی انجام گیرد تا ضمن عمل، به بن‌بست برنخورد.

برای این كه بتوان در یك زبان به آسانی واژه‌هایی در برابر واژه‌های بیشمار علمی پیدا كرد، باید امكان وجود یك چنین اصول علمی‌ای در آن زبان باشد. می‌خواهیم نشان دهیم كه چنین اصلی در زبان فارسی وجود دارد و از این جهت، زبان فارسی زبانی است توانا، در صورتی‌كه بعضی زبان‌ها ـ گو این‌كه از جهات دیگر سابقه درخشان ادبی دارند - ولی در مورد واژه‌های علمی ناتوان هستند. اكنون از دو نوع زبان كه در اروپا و خاور نزدیك وجود دارد صحبت می‌كنیم كه عبارتند از: زبان‌های هندواروپایی و زبان‌های سامی (عبری، عربی، اكدی، سریانی، آرامی و…). زبان فارسی از خانواده زبان‌های هندواروپایی است.

در زبان‌های سامی واژه‌ها بر اصل ریشه‌های سه حرفی یا چهار حرفی قرار دارند كه به نام ثلاثی و رباعی گفته می‌شوند و اشتقاق واژه‌های مختلف براساس تغییر شكلی است كه به این ریشه‌ها داده می‌شود و به نام ابواب خوانده می‌شود. پس شمار واژه‌هایی كه ممكن است در این زبان‌ها وجود داشته باشد، نسبت مستقیم دارد با شمار ریشه‌های ثلاثی و رباعی. پس باید بسنجیم كه حداكثر شمار ریشه‌های ثلاثی چه قدر است. برای این كار یك روش ریاضی به نام جبر تركیبی به‌كار می‌بریم. در این رشته، قضیه‌ای است به این ترتیب: هرگاه بخواهیم از میان تعدادی شی‌ء، تعداد معینی مثلاً K شی‌ء برگزینیم و بخواهیم بدانیم چند جور می‌شود این K شی‌ء مختلف را از میان آن تعداد كل n شی‌ء برگزید، پاسخ این پرسش چنین است: اگر تعداد امكانات گزینش را به p نشان دهیم، این عدد می‌شود:

P = n (n-1) (n-2) …. (n-k+1)  مثلاً اگر بخواهیم از میان پنج حرف، دو حرف را برگزینیم، این جا 5 n=و 2 k=و P مساوی است با 20=4×5. یعنی می‌توان 2 حرف را 20 جور از میان 5 حرف برگزید به طوری‌كه ترتیب قرار دادن 2 حرف نیز رعایت شود.

اكنون می‌خواهیم ببینیم كه از میان 28 حرف الفبای سامی، چند تركیب سه حرفی می ‌توان درآورد. این تعداد ثلاثی‌های مجرد مساوی می‌شود با: 19656=26×27×28 P= یعنی حداكثر تعداد ریشه‌های ثلاثی مجرد مساوی 19656 است و نمی‌شود بیش از این تعداد ریشه ثلاثی در این زبان وجود داشته باشد. درباره ریشه‌های رباعی می‌دانیم كه تعداد آن‌ها كم است و در حدود پنج درصد تعداد ریشه‌های ثلاثی است، یعنی تعداد آن‌ها در حدود 1000 است. چون ریشه‌های ثلاثی‌ای نیز وجود دارد كه به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد كه یكی از آن‌ها تكرار شده است، مانند فعل (شَدَّ) كه حرف «د» دوبار به كار رفته است. از این ‌رو بر تعداد ریشه‌هایی كه در بالا حساب شده است، چند هزار می‌افزاییم و جمعاً عدد بزرگ‌تر بیست و پنج هزار (25000) ریشه را می‌پذیریم.

چنان كه گفته شد، در زبان‌های سامی از هر فعل ثلاثی مجرد می‌توان با تغییر شكل آن و یا اضافه [كردن] چند حرف، كلمه‌های دیگری از راه اشتقاق گرفت كه عبارت از ده باب متداول می‌باشد، مانند: فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ … از هر كدام از افعال، اسامی مختلفی اشتقاق می‌یابد: اول، نام‌های مكان و زمان؛ دوم، نام ابزار؛ سوم، نام طرز و شیوه؛ چهارم، نام حرفه؛ پنجم، اسم مصدر؛ ششم، صفت (كه ساختمان آن ده شكل متداول دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نسبت؛ نهم، اسم معنی. با در نظر گرفتن همه انواع اشتقاق كلمات، نتیجه گرفته می‌شود كه از هر ریشه‌ای حداكثر هفتاد مشتق می‌توان به دست آورد. پس هر گاه تعداد ریشه‌ها را كه از 25000 كمتر است در هفتاد ضرب كنیم، حداكثر تعداد كلمه‌هایی كه به دست می‌آید 1750000 = 70 × 25000 (یك میلیون و هفتصد و پنجاه هزار) كلمه است.

البته‌ همه هفتاد اشتقاق برای هر ریشه‌ای متداول و معمول نیست و عددی كه محاسبه شد، حداكثر كلمه‌هایی است كه ساختن آن‌ها امكان دارد، نه این كه همه كلمه‌هایی كه طبق الگوی زبان ممكن است ساخته شود، واقعاً وجود داشته باشد. با این همه، باز مقداری به این عدد حساب شده می‌افزاییم و آن عدد را به دو میلیون می‌رسانیم. امكان ساختن كلماتی بیش از این، در ساختمان این زبان وجود ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 12:29  توسط گروه ادبیات  | 

مصدر

مصدر برساخته

در فارسي ميانه و به پيروي از آن در فارسي دري٬ در کنار فعل هاي اصلي٬ فعل هايي آمده اند که نمي توان آنها را مستقيماً بازمانده صفت هاي فاعلي و مفعولي يا ديگر مادّه هاي ايراني باستان دانست؛ بلکه با ساختاري نو و شيوه اي تازه در فارسي ميانه برساخته شده اند و برخي از آنها به فارسي دري رسيده و رايج و متداول گشته اند. بايد يادآوري کرد که در زبان هاي ايراني باستان نيز٬ از اسم و صفت فعل برساخته می شده است، برای نمونه mâna ايراني باستان٬ مادّه مضارع برساخته به معني «شبيه بودن»، در اصل اسم است به معنی «هيئت ظاهري». فارسی میانه mân-istan و فارسي دري مانستن. اين گونه فعل ها را که در متن هاي فارسي ميانه و حتي فارسي دري٬ از نظر شمار و کاربرد درخور توجه هستند، فعل های برساخته می نامند. مانند جنگیدن، رزمیدن.

گفتنی است در فارسی دری از وامواژه ها نیز فعل برساخته می شود، نمونه: بلعیدن (بلع + ـید + ـَن)

[ویرایش] چرایی برساختن فعل

از شواهد برمي آيد که فلسفه وجودي اين ساختار يا دستکم يکي از هدف های آن تبيين زبان علمي و فلسفي و شرح و گزارش نوشته های ديني و تخصصي آن روزگاران بوده است. دانشمندان و علماي ديني ٬ براي بيان مفاهيم و مسائل ديني و علمي و فلسفي زمان خود٬ ظاهراً به واژه هاي فعلي بسياري نياز داشته اند و از اين حيث٬ به ويژه هنگامي که پاي اقتباس و ترجمه از زبان بيگانه به زبان فارسي ميانه در ميان بود٬ احساس کمبود و تنگنا مي کرده اند و براي جبران اين کمبود ناگزير به برساختن مي پرداخته اند. از اين رو ٬ در متن هاي پهلوي مانند دينکرد٬ دادستان ديني٬ زادسپرم٬ که رنگ و صبغه ديني و فلسفي دارند٬ فعل هاي برساخته بيشتر به چشم مي خورد. در برخي از نوشته هاي پهلوي مانند بندهش نيز٬ که رنگ و بوي علمي اساطيري دارند٬ فعل هاي برساخته اغلب به کار رفته است. اين فعل ها از اسم، صفت، ضمير، قيد و حتي گاهي از پيشوند و حرف اضافه ساخته شده اند.

[ویرایش] مصدر برساخته در پارسي دري

در پارسي دري ساختن فعل هاي برساخته ماضي و مضارع به پيروي از فارسي ميانه رواج يافت که هنوز هم ادامه دارد. با اين تفاوت که تنوع ساختار فعل هاي برساخته پارسي ميانه به طور تمام و کمال به پارسي دري نرسيده است. بلکه برخي از شيوه هاي مرسوم آن در پارسي دري متداول گشت و برخي ديگر متروک شد. در پارسي دري٬ مادّه ماضي برساخته از افزودن يد (id) به ماده مضارع ساخته می شود.

[ویرایش] با اسم

اسم٬ بي آن که پسوندي به آن افزوده شود، مانند آزرمیدن٬ آسانیدن٬ آغوشیدن٬ آوازیدن٬ آهنگیدن، جنگیدن٬ درنگیدن٬ رزمیدن٬ نامیدن

[ویرایش] با صفت

صفت ٬ بي آن که پسوندي به آن اضافه شود: آگاهیدن، خشکیدن، خمیدن٬ خيسیدن، دزدیدن٬ گيجیدن.

بياگاهد اکنون چو من رزم جوي /// شوم با سوارانِ چين پيشِ اوي (فردوسی)

آمده نوروزماه با گلِ سوري به هم /// باده سوري بگير بر گلِ سوري بخم (منوچهری)

[ویرایش] سببی

در پارسي دري٬ مادّه سببي با افزودن نشانه ان/ân یا ن/an به مادّه مضارع ساخته مي شود.مادّه ماضيِ سببي نيز با پسوند يد(id) مادّه جعلي مي سازد. مانند آگاهاندن، خوراندن

[ویرایش] با پسوند ِست

در پارسي دري پسوند ِست ٬ بازمانده پسوند ist پارسي ميانه٬ در مادّه هاي ماضي جعلي (به پيروي از فارسي ميانه) زير ديده مي شود. مانند:

دانستن، کامستن(خواهستن)، بایستن، شایستن

چو آگاه شد مادرِ زردتشت /// زغم خويشتن را بخواهست کُشت (بهرام پَژدو ٬ زراتشت نامه )

[ویرایش] مصدرهای برساخته عاميانه

مردم کوچه و بازار نيز ٬ بنا به نیاز خود فعل هایي را برساخته اند، مانند: پکيد/ پکيدن،‌پلکيد/ پلکيدن، پلاسيد/ پلاسيدن،‌لميد/ لميدن، لوليد/ لوليدن، لاسيد/ لاسيدن، سُريد/ سُريدن، قلنبيد/ قلنبيدن، ماسيد/ ماسيدن

[ویرایش] مصدرهای برساخته از وامواژه ها

امروزه در زبان پارسي٬ مانند روزگاران گذشته٬ از وامواژه نیز فعل برساخته می شود، مانند:

عربي: رقصيد/ رقصيدن، طلبيد/ طلبيدن، فهميد/ فهميدن

انگليسي: شوتيد/ شوتيدن، چتید/ چتیدن، گازيد/ گازيدن، اکسیدن، یونیدن

[ویرایش] فرهنگستان و برساختن فعل

فرهنگستان زبان فارسی هم اخیرا از این روش برای برساختن فعل در ربان علمی بهره برده است، مانند:

انبوهیدن-انبوهش (to aggregate-aggregation)، هنجیدن- هنجیده- هنج (to norm-normed-normate)، هنجاریدن (to normalize)، پپریدن-پیرش (to age- aging)، سامانش (systematization)، پایانیدن-پایانش (terminate-termination)، سردیدن (to quench)، پخشیدن (to diffuse).

[ویرایش] ساختمان مصدر

با توجه به اینکه مصدر از بُن فعل ساخته می‌شود ساختمان فعل برای مصدر نیز مصداق دارد.

[ویرایش] مصدر ساده (فعل ساده)

فعل‌های ساده فعل‌هایی‌اند که بن مضارع آنها یک تکواژ است. فعل‌های جعلی نیز جزو افعال ساده محسوب می‌شوند، فعل‌های جعلی فعل‌هایی هستند که بُن فعلی ندارند. بنابراین مصدرهای فعل‌های ساده نیز مصدرهای ساده هستند، مانند: آفریدن، آلودن، افتادن، خوردن، بودن، پوشیدن، دیدن و غیره. نیز بلعیدن، تلگرافیدن، چربیدن، رقصیدن، طلبیدن، قبولاندن، کوچیدن و غیره.

[ویرایش] مصدر پیشوندی (فعل پیشوندی)

فعل‌های پیشوندی فعل‌هایی هستند که از یک پیشوند و یک فعل ساده تشکیل شده‌اند. مصدرهای فعل‌های پیشوندی مصدرهای پیشوندی نام دارند، مانند: برداشتن، درافتادن، فرورفتن، فرودآمدن، فراگرفتن، بازداشتن، وارفتن، وررفتن و غیره.

[ویرایش] مصدر پیشوندی مرکب (فعل پیشوندی مرکب)

فعل‌های پیشوندی گاهی با کلمه‌ای ترکیب می‌شوند و معنی واحدی را بیان می‌کنند. معنی مزبور نسبت به معنی لغوی کلمه‌های سازنده غالباً مجازی‌ست. مصدرهای این افعال، مصدر پیشوندی مرکب نام دارد. مانند: دم در کشیدن (=خاموش شدن)، سر در آوردن (=فهمیدن)، تن در دادن (=تسلیم شدن)، سر باز زدن (=خودداری کردن) و غیره.

[ویرایش] مصدر مرکب (فعل مرکب)

فعل‌های مرکب فعل‌هایی هستند که از یک کلمه -که آن را فعل‌یار می‌نامند.- با یک فعل ساده -که همکرد نامیده می‌شود.- ساخته می‌شوند و مجموعاً معنای واحدی را می‌سازند، مانند آرایش کردن. مصدر این افعال مصدر مرکب نام دارند. فعل‌یار در این قبیل فعل‌ها نقش نحوی در جمله ندارد. اگر فعل‌یار نقش مشخصی داشته باشد و از مجموع فعل‌یار و صرفی یعنی فعل ساده، دو معنی حاصل شود، مجموع آن دو را نمی‌توان مصدر مرکب نامید، مانند خانه ساختن که خانه مفعول ساختن است و مجموع آن دو، مصدر مرکب نیست. در برخی موارد برای تشخیص مصدر مرکب از غیر آن می‌توان به عنصر غیرفعلی، حرف نشانه‌ی را افزود، اگر جمله‌ای که با فعل آن مصدر ساخته می‌شود با گرفتن را صورت و معنای درست و رسایی پیدا کرد آن کلمه مفعول است و فعل جمله ساده‌است و مصدر آن فعل نیز ساده‌است، مانند کتاب دادن: به ساسان کتاب را دادم. دادن مصدر ساده و کتاب مفعول است. اما خشنود ساختن: من خشنود را ساختم! جمله بی‌معنی است، پس مصدر خشنود ساختن مصدر مرکب است.

[ویرایش] منابع

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 12:18  توسط گروه ادبیات  | 

صامت ها ومصوت ها زمان دستوری، زمان تقویمی

رشته زبان و ادبیات فارسی
 .

الفبای فارسی
مجموع نشانه‌هایی که برای نشان دادن آواهای هر زبان به‌کار مي‌رود، الفبای آن زبان نامیده مي‌شود.
این نشانه‌ها در زبان فارسی 32 تا است.
واج
هر کدام از آواهای زبان را  واج  مي‌گویند. واج عبارت است از کوچک‌ترین واحد صوتی متمایز.

واج‌ها دو دسته‌اند: مصوت، صامت

1-  مصوت یا صدادار: آوایی است که با لرزش تار آواها از گلو بیرون مي‌آید و هنگام ادای آن دهان گشاده مي‌ماند.

در زبان فارسی امروز شش مصوت وجود دارد.

مصوت کوتاه:  
خط آوایی:

مصوت بلند:

خط آوایی:

2-صامت یا بی صدا: واج‌هایی که در ادای آن‌ها جریان هوا پس از گذشتن از نای گلو در نقطه‌اي میان گلو  و لب، ناگهان بر اثر مانعی متوقف مي‌شود.

شماره صامت‌ها در زبان فارسی امروز 23 صامت است که عبارتند از:
ء ب پ ت ج چ خ د ر ز س ش ف ق ک گ ل م ن و ی ه

البته برای نشان دادن برخی از صامت‌ها چند نشانه به‌کار مي‌بریم مثلا: ز، ذ، ض، ظ

ا ،و، ی سه  نشآن‌هاي هستند که گاهی صامت و گاهی مصوت هستند این نشانه‌ها اگر واج دوم هجا باشد مصوت است و در غیر این صورت صامت:
با دام، بود، بید (مصوت)
ابر، ورد، یزد (صامت) 

ه: صامت است. (هنر، شهر، راه)
البته گاهی در پایان کلمه نشانه مصوت کوتاه (-ِ) است.
خانه، گربه

مصوت مرکب: بعضی زبان‌شناسان معتقدند که در زبان فارسی دو مصوت مرکب نیز وجود دارد:

1- در واژگان فردوسی، نوروز، روشن

2- درواژگان  مِی، کِی، رِی

اما بعضی این مصوت را یک مصوت و یک صامت کوتاه مي‌دانند.    

تعریف جمله:
مجموعه‌اي از واژگان که دارای معنی مستقل و تمام باشد جمله خوانده مي‌شود.
جمله سخنی است که حداقل دارای دو جزء اصلی باشد.

نهاد و گزاره.
در جمله حداقل یک فعل وجود دارد.

گروه، واژه، واژک
هر جمله از جزء‌هاي کوچک‌تری تشکیل مي‌شود:

1- گروه: دارای یک هسته و چند وابسته است.

دانش‌آموزان (هسته) کلاس (وابسته) پنجم (وابسته).

2-واژه: هر کدام از جزء‌هاي هسته را واژه‌اي تشکیل مي‌دهد. 

3- واژک: بعضی واژه‌ها از جزء‌هاي کوچک واژک تشکیل مي‌شوند.

دانش‌آموزان (واژه) کلاس (واژه) پنجم (واژه)

چهار واژک          1 واژک        2 واژک

کسره اضافه هم واژک است.

تعریف واژک: کوچک‌ترین واحد زبان است که دارای بار دستوری و معنایی است و  نمي‌توان آن را به واحد کوچک‌تری تقسیم کرد.

ارکان جمله
 بعض از اجزاء جمله نقش اساسی‌تری دارند که به آن‌ها ارکان جمله مي‌گویند.
1- جمله‌هاي که فعل تام دارند دارای دو رکن هستند:  علی (فاعل) آمد(فعل).

2- جمله‌هاي که فعل ربطی دارند دارای سه رکن هستند:  هوا (مسندالیه) سرد (مسند) شد (فعل).

جایگاه و ترتیب اجزا ء جمله
نهاد: معمولا در صدر جمله مي‌آید.
فعل: همیشه در آخر جمله مي‌آید.
مسند: قبل از فعل ربطی مي‌آید.
مفعول: معمولا پیش از فعل ربطی مي‌آید.

متمم: پس از نهاد و  پیش از مسند مي‌آید.
اگر جمله هم مفعول هم متمم داشته باشد اول مفعول بعد متمم مي‌آید.
یوسف (فاعل) کتاب را (مفعول) به کتابخانه (متمم) داد (فعل).
منادا: در آغاز جمله و پیش از نهاد مي‌آید.

بدل: بعد از مبدل‌منه مي‌آید.
تمیز: معمولا قبل از فعل مي‌آید.
مضاف‌اليه: بعد از مضاف مي‌آید.
صفت بیانی:معمولا پس از موصوف مي‌آید اما صفات پیشین مثل اشاره و پرسش قبل از موصوف مي‌آید.
قید: معمولا در آغاز جمله مي‌آید. اما در جاهای دیگر جمله هم جای مي‌گیرد.

جمله از حیث مفهوم به چهار نوع تقسیم مي‌شود: خبری، پرسشی، عاطفی و امری

1- جمله خبری: در آن از وقوع کار یا بودن و پذیرفتن حالتی به اثبات با نفی خبر مي‌دهیم.

2- جمله پرسشی: در آن درباره چیزی یا کسی سوال مي‌پرسیم.

3- جمله عاطفی: که با آن یکی از عواطف خود از قبیل تعجب، تمنی، خشم و جز آن‌ها را بیا ن مي‌کنیم.
چه هوای خوبی!
2- جمله غیرمستقیم یا نادستورمند:  جمله‌اي است که در آن، اساس نظم طبعی و آیین ترکیب اجزا و ارکان به‌هم خورده باشد. باز برگردم به تاریخ (متمم بعد از فعل)

جمله فعلی و جمله اسنادی
1- جمله فعلی: جمله‌ايست که از نهاد و فعل تام ساخته شده باشد و دارای دو رکن باشد: نهاد + فعل: علی آمد.

2- جمله اسنادی: به جمله‌اي مي‌گویند که از نهاد و مسند و فعل ربطی ساخته شده باشد یعنی دارای سه رکن باشد.
هوا (نهاد) سرد (مسند) است (فعل ربطی).
جمله بی فعل: به جمله‌اي گفته‌اي مي‌شود که در ظاهر فعل نداشته باشد و فعل در ژرف ساخت یعنی در تقدیر باشد.
صبح بخیر، ایستادن ممنوع

جمله ساده، جمله مرکب

1-جمله ساده: جمله است که در آن تنها یک فعل به‌کار رفته باشد. علی به کتابخانه رفت.

 2-جمله مرکب: جمله‌اي است که در آن بیش از یک فعل به‌کار رفته باشد. علی به کتابخانه رفت تا درس بخواند.

جمله مستقل و ناقص
1- جمله مستقل یا کامل: جمله‌اي است که به تنهایی مفهوم روشن و کامل دارد. (آزادی بزرگ‌ترین نعمت‌هاست.)

2 -جمله ناقص: جمله ساده‌اي است که به تنهایی مفهوم روشن و رسایی ندارد.  (اگر وقت داشتم...)

جمله مثبت و منفی

1-جمله مثبت: جمله‌ايست که چیزی را خبر مي‌دهد یا طلب مي‌کند.

شیرین درس مي‌خواند. برای امتحان آماده شو.

2- جمله منفی: جمله‌اي است که چیزی را نفی کند یا عدم آن را طلب کند.

 شیرین درس نمي‌خواند. برای امتحان آماده نشو.

جمله معترضه: جمله‌اي است که در ضمن جمله اصلی مي‌آید و مفهومی یا نکته‌اي را توضیح مي‌دهد و اگر آن را حذف کنیم خللی در مفهوم اصلی پدید نمي‌آید. این جمله را بین دو ویرگول یا دو خط تیره مي‌گذارند.

استادم – خدا او را بیامرزد – مرد سخن‌شناسی بود.

جمله مرکب:
جمله‌هایی هستند که معنی آن‌ها با یک فعل تمام نمي‌شود و برای آن که معنی کاملی را برسانند به چندین فعل نیاز دارند. جمله مرکب از دو جمله پایه و پیرو تشکیل شده است.

1- جمله پایه: جمله‌اي است که غالباً غرض اصلی را در بر دارد.
2- جمله پیرو: جمله‌اي است که معنی کاملی ندارد و جمله ناقصی است که مفهومی از قبیل زمان، مکان، شرط و جز آن را به مفهوم جمله پایه مي‌افزاید.

راه‌های تشخیص جمله پایه و پیرو:
1- معمولا جمله پایه غرض اصلی گوینده را در بردارد و جمله دیگر جمله پیرو است.
2- جمله پیرو غالباً همراه یکی از حروف ربط مي‌آید.
3- فعل در جمله پیرو مي‌تواند به مصدر یا صفت تاویل شود.

تذکر: جمله پیرو به مصدر یا صفت تاویل مي‌شود و در جمله پایه یک نقش نحوی بر عهده مي‌گیرد که به بررسی این نقش‌ها مي‌پردازیم.
الف - جمله پیرو به تاویل مصدر

1- در نقش نهاد: برای روشن کردن اتومبیل کافی است (پایه)، استارت بزنید (پیرو).

استارت زدن (نهاد) برای روشن کردن اتومبیل کافی است.

2- در نقش مفعول: تقاضا کرده است (پایه) که (حرف ربط) به شهر منتقل شود (پیرو).
به شهر منتقل شدن را تقاضا کرده است. 
3- در نقش مضاف‌الیه: امید هست (پایه) که غم دلم نقصان پذیرد (پیرو).
امید ]نقصان‌پذیرفتن غم دل -مضاف‌الیه [ هست.

4- در نقش مسند: دیده را فایده آن است )پایه( که دلبر بیند )پیرو(.
فایده دیده دلبردیدن )مسند( است.
5- در نقش قید: تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است )پیرو(  دل سو دا زده از  غصه دو نیم افتاده است )پایه(
از هنگام )قید( افتادن سر زلف  تو در دست نسیم، دل سو دا زده از غصه دو نیم افتاده است.

ب- جمله پیرو به تاویل صفت:
دو حالت دارد یا نقش صفتی مي‌پذیرد یا صفت جانشین موصوف است در نتیجه نقش‌هاي اسم را مي‌پذیرد.

حالت اول:  صفت
دانشجویی که مي‌کوشد (پیرو)، موفق مي‌شود (پایه).
دانشجوی کوشا (صفت) موفق مي‌شود.
حالت دوم: صفت جانشین موصوف
1- نقش نهاد
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد    بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد 
                    پیرو                                 پیرو                                   پایه

هر آورنده و شمارنده عیب  دگران پیش تو، بیگمان عیب تو... خواهد برد.

           صفت جانشین موصوف، نهاد

 2-نقش مفعول:
دوست مشمار آن که در نعمت زند     لاف یاری و بردار خواندگی
        پایه                                          پیرو

آن ]در نعمت لاف یاری و برادر خواندگی زننده [ را دوست مشمار.

                                        مفعول

3- منادا:
ای که در کوچه معشوقه ما مي‌گذری      بر حذر باش که سر مي‌شکند دیوارش
                                         پیرو                        پایه

ای ] در کوچه معشوقه ما گذرنده [ بر حذر باش 

منادا

ضمیر اشاره در جمله مرکب
گاهی در جمله مرکب ضمیر اشاره‌اي مي‌آید که مرجع آن، همان مصدر یا صفت ﻣﺆول است و ضمیر اشاره هر نقش نحوی داشته باشد مصدر یا صفت ﻣﺆول نیز آن نقش را خواهد داشت.

آن که مي‌کوشد موفق مي‌شود.

نهاد      پیرو           پایه

آن کوشنده موفق مي‌شود.

صفت  نهاد مسند فعل

فعل از جهت ساختمان
 در زبان فارسی فعل از جهت ساختمان به شش دسته تقسیم مي‌شود.
1- ساده: رفت.
2-پیشوندی: در رفت.
3- مرکب: زمین خورد.
4- پیشوندی مرکب: دم در کشید.
5- عبارت فعلی: از چشم افتاد.
6- لازم یک شخصه: سر دم شد.

ساختمان فعل ساده
هم‌چنانکه در دستور 1 گفته شد با حذف ن از مصدر بن ماضی بدست مي‌آید: رفتن – رفت
اما ساختن بن مضارع از بن ماضی قاعده ساده‌اي ندارد ولی آن‌ها را مي‌توان در هشت گروه جای داد اگر چه استثناهایی هم وجود دارد.

گروه اول: فعل‌هایی که مصدر آن‌ها به ”یدن” ختم مي‌شود. در این گروه پس از حذف ”ید” از بن ماضی، بن مضارع به دست مي‌آید.

مصدر                 بن ماضی           بن مضارع

آرامیدن              آرامید                 آرام

باریدن                بارید                  بار

استثناهای گروه اول:
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
آفریدن                آفرید                              آفرین
گزیدن                گزید                               گزین
شنیدن              شنید                             شنو
دیدن                  دید                                بین
چیدن                 چید                               چین

گروه دوم: فعل‌هایی است که مصدر آن به ”دَن” ختم مي‌شود. در این گروه پس از حذف ”د” از بن ماضی، بن مضارع به دست مي‌آید.

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع

راندن                 راند                               ران

کندن                 کند                                کن

استثناهای گروه دوم:
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع 
آزرد                   آزار
آمدن                  آمد                                آ
بردن                  برد                                بر
زدن                   زد                                 زن
شدن                 شد                               شو
کردن                  کرد                                کن
مردن                 مرد                                میر

گروه سوم: فعل‌هایی که مصدر آن‌ها به ”ودن” ختم مي‌شود در این گروه پس از حذف ”د” از بن ماضی، ”و ” به ” آ ” تبدیل مي‌شود تا بن مضارع به دست آید.

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع 

آسودن               آسود                             آسا

آزمودن               آزمود                             آزما

استثناهاي گروه سوم:

 
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع 

بودن                  بود                                بود
درودن                درود                               درو

گروه چهارم: فعل‌هایی است که مصدر آن به ”ادَن” ختم مي‌شود در این فعل‌ها  پس از حذف ”اد” از بن ماضی، بن مضارع به دست مي‌آید.

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع

افتادن                افتاد                              افت

ایستادن             ایستاد                           ایست

استثناهاي گروه چهارم:

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع    

دادن                  داد                                ده

زادن                  زاد                                 زا

گروه پنجم: فعل‌هایی که مصدر آن به ختن ختم مي‌شود در این فعل‌ها با حذف ت از بن ماضی و تبدیل خ به ز بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
اندوختن                         اندوخت                         اندوز
آموختن              آموخت                           آموز
استثناهاي گروه پنجم:
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع

شناختن             شناخت                         شناس
فروختن              فروخت                           فروش
گسیختن            گسیخت                         گسل

گروه ششم: فعل‌هایی است که مصدر آن به ستن ختم مي‌شود در این فعل‌ها ﭘﺲ از حذف ست از بن ماضی، بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
آراستن             آراست                           آرا
توانستن             توانست                         توان

در فعل‌هایی این گروه گاهی فقط یک صامت و یک مصوت باقی مانده و دو حالت دارد.
1-اگر مصورت مانده ا یا آ باشد صامت ه افزوده مي‌شود.
جستن               جست                           جه
خواستن             خواست                         خواه
2- اگر مصوت باقی مانده اُ باشد تبدیل به او مي‌شود.
جستن               جست                           جو

استثناهای گروه ششم
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
پیوستن             پیوست                          پیوند
بستن                بست                             بند
خاستن              خاست                           خیز
شکستن            شکست                         شکن 
نگریستن            نگریست                         نگر
نشستن                        نشست                         نشین
گروه هفتم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به شتن ختم مي‌شود دراین فعل‌ها ﭘﺲ از حذف ت از بن ماضی و تبدیل ش به ر بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
گذشتن              گذشت                           گذر
پنداشتن                        پنداشت                         پندار

گروه هشتم:  فعل‌هایی که مصدر آن‌ها به ختن ختم مي‌شود دراین فعل‌ها پس از خذف ت  از بن ماضی و تبدیل ف به ب بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
تافتن                 تافت                              تاب      
شتافتن              شتافت                          شتاب

 

استثناهای گروه هشتم
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
رفتن                  رفت                               رو
سفتن               سفت                            سنب
گرفتن                گرفت                             گیر
گفتن                 گفت                              گو

از نهفتن، بن مضارع و ساخت‌های مضارع به‌کار نمي‌رود.

فعل‌های چندشکلی: بن ماضی برخی فعل‌ها به چند شکل به‌کار مي‌رود.
در نتیجه مصدر آن‌ها نیز چند گونه است در حالی که بن مضارع آن‌ها اغلب یکسان است.

مصدر                 بن ماضی و بن مضارع

کستن               کشت

کاشتن               کاشت

کاریدن               کارید

گشادن              گشاد

گشودن              گشود

راه‌هاي شناخت فعل مرکب
1- اسم یا صفتی که با فعل مرکب آمده است نقش نحوی ندارد.
2- جزء فعل در معنی حقیقی‌اش به‌کار رفته است.
3-جمعاً یک معنی را بیان مي‌کند.
مثلا زمین‌خوردن: 1- زمین نقش نحوی ندارد 2- خوردن در معنی بلعیدن نیست 3- جمعاً به معنی اصابت‌کردن به‌کار رفته است.

همکرد فعل ساده‌اي است که با آن فعل مرکب مي‌سازند: کردن، خوردن که به بررسی چند نمونه مي‌پردازیم.
1- کردن: رایج‌ترين همکرد در فارسی است که هم فعل لازم مي‌سازد (زاری‌کردن) و هم متعدی (تسلیم‌کردن)

2- ساختن: این فعل نیز مثل کردن است ولی کمتر از آن کاربرد دارد. و در زبان قدیم بیش از امروز کاربرد داشته است.                                      کمین‌ساختن: کمین‌کردن
3- نمودن: معنی اصلی آن در فارسی نشان‌دادن، نمایش‌دادن... است اما هنگامی که به معنی کردن باشد فعل مرکب مي‌سازد. زاری‌نمودن: زاری‌کردن

4- دادن: رضادادن، گواهی‌دادن
5- زدن: مثل‌زدن، فریادزدن
6- خوردن: غم‌خوردن، حسرت‌خوردن
7- بردن: حمله‌بردن، رنج‌بردن
8- آوردن: اسلام‌آوردن، حمله‌آوردن
9- گرفتن: انس‌گرفتن، خشم‌گرفتن

تذکر: در فعل مرکب مي‌توان میان دو جز آن فاصله انداخت.
 تحصیل‌کردن: او تحصیلات خوبی در دانشگاه کرده است.
(البته بعضی محققان فاصله افتادن را یکی از دلایل فعل ساده مي‌دانند.)

فعل‌هاي لحظه‌اي و تداومی
1- فعل لحظه‌ای: فعلی است که جریان یا امتداد عمل یا حالت را کوتاه و لحظه‌اي و به‌صورت شروع نشان مي‌دهد.  مانند افتادن، ترکیدن (دارم مي‌افتم: عمل را در شرف وقوع بیان مي‌کند.)

فعل تداومی: فعلی است که جریان عمل یا حالت را با تدام بیان مي‌کند و ابتدا و انتهای آن مورد نظر نیست. مانند بافتن، شمردن، جوشاندن (دارم مي‌بافم: عمل را در حال وقوع نشان مي‌دهد.)

چند نکته:
1-ساخت ماضی نقلی لحظه‌اي = ساخت مضارع اخباری تداومی
2- ساخت ماضی بعید لحظه‌اي = ساخت ماضی استمراری تداومی
3- مضارع ملموس لحظه‌اي نشان مي‌دهد که عمل در آینده اتفاق مي‌افتد.
4- مضارع ملموس تداومی عمل یا حالت را در حال وقوع نشان مي‌دهد.

رابطه فعل با حرف اضافه
برخی از فعل‌ها با حروف اضافه خاص به‌کار مي‌روند. مثلا:
نگاه‌کردن به کسی، دعاکردن به کسی ، سپردن به کسی

معامله‌کردن با کسی، قرارگذاشتن با کسی، ازدواج‌کردن با کسی

تذکر: در بسیاری از موارد فهم متون فارسی بستگی به فهم ارتباط حرف اضافه با فعل دارد.

در مواردی معنای فعل تابع حرف اضافه است. مثلا صبرکردن بر چیزی: تحمل‌کردن چیزی، صبرکردن از چیزی: صرف‌نظرکردن از چیزی

زمان دستوری، زمان تقویمی
زمان تقویمی:همان زمان اصلی است. یعنی گذر لحظه‌ها که درک مي‌کنیم و به گذشته و حال و آینده تقسیم مي‌شود.
زمان دستوری: نامی است که فعل‌ها با آن نامیده مي‌شود.
مثلاً رفتم: ماضی ساده است اما گاهی بر زمان حال و آینده دلالت دارد.

موارد استعمال ماضی ساده (مطلق)
1- بیان وقوع فعل در زمان گذشته به طور مطلق: من رفتم
2- بیان وقوع فعل در حال یا آینده: بچه‌ها خدا حافظ من رفتم.
3- به جای ماضی استمراری در «بودن» و «داشتن»:
سال‌ها بود که او را ندیده بودم.
4- به عنوان فعل معین در ماضی بعید (رفته بود) و در ماضی ملموس (داشتم مي‌رفتم)

موارد استعمال ماضی نقلی
1- در تقابل با ماضی مطلق فعل‌هایی چون شنیدن، فهمیدن، دیدن (فهمیدم که نامه را نوشته است.)
2- بیان فعلی که در زمان گذشته شروع شده و هنوز ادامه دارد. (همه در راه مانده‌اند.)
3- بیان فعلی که در گذشته اتفاق افتاده و اثر یا نتیجه آن تا حال باقی است. (سعید به کتابخانه رفته است.)

4- بیان فعلی که واقع نشده ولی احتمال وقوع آن هست:  (قوانینی که هنوز وضع نشده‌اند.)
5- به جای ماضی التزامی: (احتمالا سعید به خانه رفته است.)
6- در ماضی ملموس نقلی از مصدر داشتن به عنوان فعل معین: (داشته میرفته است.)
7- در ماضی ابعد از مصدر بودن  به عنوان فعل معین: (رفته بوده‌ام.)

موارد استعمال ماضی استمراری
1- بیان فعلی که در زمان گذشته استمرار و ادامه داشته است.  (آب به این حوض‌ها مي‌رسید.)
2- بیان فعلی که در زمان گذشته چند بار تکرار شده است. (برای خودم ورقه انجام کار مي‌نوشتم.)
3- بیان عادت در گذشته. (پدرم سال‌ها سیگار مي‌کشید.)

4- بیان فعلی که در زمان وقوع آن فعل دیگری هم واقع شده باشد. (سعید ناهار مي‌خورد که من وارد شدم.)
5- به جای مضارع التزامی. (کاش دوباره مي‌آمد (بيايد) و چشم ما را روشن مي‌کرد (روشن بکند).)
6- به جای فعل التزامی همراه با  بیان آرزو...  (کاش سعید هم مي‌آمد (بیاید).)

موارد استعمال ماضی نقلی مستمر
در جایی به‌کار مي‌رود که جمع میان موارد استعمال ماضی نقلی و ماضی استمراری مورد نظر باشد. (ادیبان میراث فرهنگی آن اجتماع را غنی‌تر مي‌ساخته‌اند.)

موارد استعمال ماضی بعید:
1- بیان فعلی که در گذشته ی دور اتفاق افتاده است. (سال‌ها ﭘیش ﭘیر مردی آمده بود.)
2- بیان فعلی که ﭘیشتر از فعل دیگری اتفاق افتاده باشد. (سیمین کارش را تمام کرده بود که سعید آمد.)

موارد استعمال ماضی ابعد
ماضی ابعد برای بیان وقوع فعلی که در گذشته دورتر اتفاق افتاده و به طریق نقل حکایت گفته مي‌شود، به‌کار مي‌رود. (در کشتی زوجه استاد محمد علی نا خوش شده بوده است  و آقا حاجی... مي‌پرداخته است.)

موارد استعمال ماضی التزامی
1- بیان وقوع فعل در گذشته همراه با شک و تردید. (شاید تا به حال رفته باشد.)
2-بیان وقوع فعل در گذشته همراه با آروز و تمنی. (‌اي کاش آمده باشد.)
3- بیان فعل همراه با شرط. (اگر کسی نتوانسته باشد...)
4- بیان فعل همراه با تشبیه: (مثل این است که چیزی که چیزی را گم کرده باشم.)

5- بیان فعل بعد از ادات استثناء. (من نگفته‌ام مگر این که شما گفته باشید.)
6- بیان فعل در مقام لزوم یا صواب. (گوینده باید طبعی توانا داشته باشد.)
7- در جمله ﭘیرو به جای مضارع التزامی. (خیلی ساده آمده بود تا حرفی زده باشد.)
8- به جای فعل امر از ساخت دوم مشخص داشتن. (این را هم اطلاع داشته باشید...)

موارد استعمال ماضی ملموس
ماضی ملموس فعل را در شرف اتفاق افتادن، یا در حال اتفاق افتادن در گذشته نشان مي‌دهد. (داشتم  ناهار مي‌خوردم  که علی وارد شد.)

موارد استعمال ماضی ملموس نقلی
ماضی ملموس نقلی از ماضی نقلی داشتن و ماضی نقلی فعل اصلی ساخته مي‌شود. این ساخت فعل را در حال اتفاق افتادن به طریقه نقلی بیان مي‌کند. (عصر مثل هر روز... داشته مي‌رفته است.)
این فعل در زمان محاوره بیشتر رایج است.

مهمترین موارد استعمال مضارع اخباری
1- بیان وقوع فعلی در زمان حال: به کتابخانه مي‌روم.
2- بیان افعالی که پیوسته در حال رخ دادن هستند: (پرندگان تخم مي‌گذارند.)
3- بیان افعالی که عادت و تکرار را مي‌رسانند: (هرروز با اتوبوس برمی‌گردم.)

4-بیان شرط و جزای شرط: چهار حالت دارد.
الف- شرط  و جزا هر دو مضارع اخباری: (اگر مي‌آیی من هم مي‌آیم.)
ب- شرط با مضارع اخباری، جزا با مضارع التزامی: (اگر مي‌آیی من هم بیایم.)
ج- شرط با مضارع التزامی، جزا با مضارع اخباری: (اگر بیایی من هم مي‌آیم.)
د-شرط با ماضی مطلق جزا با مضارع اخباری: (اگر شما به وعده‌تان عمل کردید من هم عمل مي‌کنم.)

5- بیان وقوع فعل در آینده: (فردا به مدرسه مي‌روم.)
6- در نقل داستان یا خبر به جای ماضی: (ملت گاندی را مقدس مي‌داند.)
7- برای شروع نقل قول: (مي‌گویند: روزی...)

موارد استعمال مضارع التزامی
1- بیان وقوع فعل همراه با شک و تردید: (شاید سعید بیاید.)
2- بیان وقوع فعل همراه با آروز و تمنا: (کاش سعید بیاید.)
3-در شرط: (اگر تو بیایی.)
4- در جزا: (اگر تو مي‌آیی من بیایم.)
5- فعل‌هایی که با لزوم همراه است. (باید بروم.)

موارد استفاده ماضی ساده
مضارع ساده، ساخت فعل مضارع است بدون پیشوند ”می” و ”ب“ و استعمال عمومی ندارد و گاهی به جای مضارع اخباری یا التزامی به‌کار مي‌رود.

فعل معین از خواستن در فعل مستقبل: (خواهم رفت.) و از داشتن در مضارع ملموس: (دارم مي‌روم.)

موارد استعمال مستقبل

1- برای بیان وقوع فعل در زمان آینده: (جمعه آینده به باغ خواهم رفت.)

 2- در جمله‌هاي پیرو،  برای بیان جزا، شرط. (اگر شما بروید من هم خواهم رفت.)

فعل‌هاي معین و ربطی
فعل‌های است، بودن، شدن، باشیدن اگر به‌تنهایی به‌کار برود فعل ربطی هستند. (هوا سرد است.)
اما اگر به همراه فعل دیگری بیایند و به صرف آن کمک کند فعل معین نامیده می‌شود. (رفته است، رفته بود، دیده شد.)

کاربرد فعل در متون کهن فارسی
از آن‌جا که بخش اعظمی از دروس رشته زبان و ادبیات فارسی به متون نظم و نثر اختصاص دارد. لازم است دانشجویان به‌کاربرد فعل در این متون توجه کنند.
ویژگی‌هاي کاربرد فعل در متون گذشته به اختصار عبارتند از:

1- حذف شناسه از آخر فعل به قرینه جمله قبلی و به‌ندرت بعدی (چون نیمه شب بود بار بر نهادند و برفت. (برفتند))

2- آوردن باء زینت در اول ماضی: شیخ را بگرفتند و بزدند.
3- افزودن باء زینت به اول فعل منفی:هیچ چیز در او نماند.
4- افزودن الف در آخر فعل: گفتا، آیدا، دادا
5- استعمال ماضی نقلی با فعل‌های استم، استی،... رسیدستم (رسیده ام)

6- ماضی استمراری علاوه بر شکل امروزی در قدیم به صورت‌هاي مختلفی به‌کار مي‌رود.
1- همی به جای می: (همی رفت.)
2- ی در آخر به جای می: (یافتی (مي‌یافت))
3- مي‌در اول ی در آخر: (مي‌گفتی)
4- همی در اول ی در آخر: (همی کردمی )
5- ب در اول ی در آخر: (براندی)

6- مي‌ و ب در اول: (مي‌بسوخت)
7- همی و ب در اول: (همی بگریستم)
8- مي‌و ب در اول ی در آخر: (مي‌براند مي‌)
9- مانی و تانی در آخر با ب یا بدون ب: (برفتمانی،نکردتانی)
10- همی در آخر: (تو رسیدی همی)
 11- ید در آخر: (شدندید)

7- فعل مضارع نیز علاوه بر صورت امروزی صورت‌هاي دیگری دارد.
1- همی به جای می: (همی‌گوید)

2- همی در آخر: (پیچدهمی)

 3- ب به جای مي‌در مضارع اخباری: بسوزد (مي‌سوزد)

4- مضارع ساده به جای التزامی: (پس طریق سپریم تا)

5- مضارع ساده به جای اخباری: (نامه نویسد)
6- ی در آخر است و نیست: (کار تو از این بهتر ستی)
7- ی در آخر: (خوانندی (می خوانند))
8- ب در اول و  ی در آخر: (بیاموزمی)

8- فعل دعا: امروزه به صیغه مضارع التزامی ادا مي‌شود در قدیم در سوم شخص مفرد قبل از شناسه ا مي‌آمده است. دهد (دهاد)، باد (مخفف) (بواد)، مباد (مخفف) (مبواد)، گاهی الفی در آخر (بادا

9- فعل امر: امروزه با  ب مي‌آید. (برو.)
مگر فعل‌هاي پیشوندی و مرکب:  (بردار، توجه فرمایید.)
 ولی در آثار قدیم به صورت‌هاي گوناگون:

1- همراه ب: (بزی)

2- بدون ب: (کن)

3- همراه ی: (مي‌اندیش)

4- همراه مي‌و ب: (مي‌بدانید)

10- فعل بیان خواب: در قدیم در نقل حوادثی که در خواب مي‌دیدند در آخر فعل ی (یای بیان خواب) اضافه مي‌کردند.

(یوسف به خواب دید که ستاره فرو آمدی.)

این از ویژگی سبکی قرن 4 تا 6 است ولی بعدها هم به تقلید به‌کار رفته است.

11- بایستن: امروزه ساخت‌های: باید، بایست، مي‌بایست، به‌صورت قید به‌کار مي‌رود اما در متون قدیم ساخت‌هاي فعل از آن دیده مي‌شود.

1- بایم: مضارع ساده، اول شخص مفرد

2- نبایند: مضارع ساده، سوم شخص جمع

فعل‌هاي ناقص:
در زبان فارسی فعل‌هایی هست که با فاعل و مفعول و متمم معنای آن کامل نمي‌شود و نیاز به کلمه‌اي دیگر دارد که به آن تمیز مي‌گوییم و این فعل‌ها ناقص نامیده مي‌شوند.

من (نهاد) او را (مفعول) از خود (متمم) برتر (تمیز) یافتم (فعل).

معروف‌ترين فعل‌های ناقص:
دانستن، دیدن، شمردن، یافتن، حس‌کردن، انگاشتن، پنداشتن، گرفتن، گمان‌بردن، نهادن، نامیدن، خواندن، گفتن، خطاب‌کردن، معرفی‌کردن، لیست‌کردن، ضبط‌کردن، گردانیدن، ساختن و داشتن.

تذکر: افعال دال بر لیاقت و ضرورت، این افعال بر خلاف دسته‌هاي پیش لازم‌اند و تمیز را به نهاد جمله وابسته مي‌سازند. یعنی مصداق نهاد و تمیز یکی است.

مرا (متمم) شاید (فعل) انگشتری (نهاد) بی‌نگین (تمیز)

افعال: سزیدن، شایستن، بایستن و زیبیدن

تذکر: گروه متممی یعنی حرف اضافه و متمم نیز جمعا می‌تواند جایگاه تمیز را اشغال کند.
مر مرا بر راه پیغمبر شناس (مفعول تمیز (پیرو  پیغمبر))
ژرف ساخت، تنازع
زبان‌شناسان مي‌گویند هر جمله‌اي یک روساخت و یک ژرف‌ساخت دارد.
روساخت آن چیزی است که بر زبان مي‌آوریم.
ژرف‌ساخت آن چیزی است که در ذهن گوینده جای دارد.

مثال: کتابی که خریده‌اي به این قیمت نمي‌ارزد. (روساخت)
تو کتابی خریده‌ای، کتاب به این قیمت نمي‌ارزد (ژرف‌ساخت)
 در این مثال کتاب یک بار ذکر شده است.
گاهی کلمه‌اي که ادغام شده است برای دو جمله دو نقش متفاوت دارد در این صورت تنازع پیش مي‌آید. کتاب برای جمله اول مفعول و برای جمله دوم نهاد است.

2- واژه مشترک برای فعلی متمم و برای فعلی دیگر نهاد است.

تازه وارد با  مردی که در ردیف آخر نشسته بود، گفتگو کرد..

3- واژه مشترک برای فعلی متمم و برای فعلی دیگر مفعول باشد.
از پولی که شما در جیب دارید خرج مي‌کنیم.

4- واژه مشترک مضاف‌الیه و نهاد باشد.

رفیق کسی باش که خیر خواه تو باشد.

حذف
دیدیم که اجزایی از سخن حذف مي‌شود.
 دلایل حذف:
1- عرف زبان: صبح‌بخیر: صبح شما به‌خیر باشد.
2- حذف به قرینه لفظی: آن است که در خود جمله یا جمله دیگر لفظی مي‌آید. که نویسنده از تکرار آن پرهیز مي‌کند: (به احمد گفتم که سلام مرا به شما برساند.) (حذف احمد از جمله دوم)

3- حذف به قرینه معنوی: آن است سیاق کلام و مفهوم کلی جمله‌ها و عبارت‌ها باعث حذف کلمه یا واژگانی در جمله مي‌گردد و خواننده از روی سیاق کلام و مفهوم کلی جمله‌ها کلمه محذوف را در مي‌یابد. (معلم مي‌گوید: درس تمام شد شما (دانش‌آموزان) کتاب‌هایتان را ببندید.

حذف فعل: فعل از ارکان جمله است و جمله بدون فعل دارای معنی و مفهوم کامل نیست.
اما فعل گاهی حذف مي‌شود.
1- به‌دلیل عرف زبان: (درود بر شما (باد) خداحافظ (باشد))
2- به قرینه لفظی: (چه درسی دارید؟ هندسه (داریم))
3- به قرینه معنوی: (از مشدی غلام چه خبر (هست)؟)

حذف نهاد:
نهاد از ارکان جمله است و بیشتر به قرینه لفظی حذف مي‌شود. (سنایی از مدح‌سرایان بود (سنایی) گاهی هزل مي‌گفت.)
حذف مسند: مسند معمولا به‌همراه فعل ربطی حذف مي‌شود. (که مریض است؟ علی (مریض است))

حذف مفعول: مفعول به‌ندرت به‌تنهایی حذف مي‌شود و اغلب همراه حرف نشانه و دیگر اجزای جمله حذف مي‌گردد. (کتاب کو؟ -علی برد (علی کتاب را برد))
حذف متمم: متمم نیز معمولا همراه حرف اضافه و گاهی با اجزای دیگر جمله حذف مي‌شود. (که کتاب مرا به شما داد؟ -محسن (محسن کتاب شما را به من داد)

حذف حرف ربط: حرف ربط نیز گاهی حذف مي‌شود. (بپا (که) نیفتی)
اجزای دیگر جمله از قبیل قید،صفت،مضاف‌الیه معمولا همراه سایر اجزای جمله حذف مي‌شوند. (احمد دیروز مداد قرمز مرا برداشت و برد. (درجمله دوم همه اجزاء جمله اول حذف شده است.)

اضافه: اضافه آن است که اسمی را با کسره اضافه به اسم دیگری نسبت بدهیم.
چند نکته:
1- اصل این است که مضاف‌الیه بعد از مضاف بیاید و بین آن دو کسره اضافه باشد. اما گاهی مضاف‌الیه اول مي‌آید و کسره اضافه حذف مي‌شود. به آن اضافه مقلوب مي‌گویند و اسم مرکب مي‌سازد. کارخانه (خانه کار) گلاب (آب گل)

2- گاهی فقط کسره اضافه حذف مي‌شود و به آن فک اضافه مي‌گویند. (پدرزن (پدر زن))
3- آوردن چند اضافه را پشت سر هم تتابع اضافات مي‌گویند. (جلد کتاب گلستان سعدی)

4- اگر مضاف به آ یا او ختم شده باشد در آخر آن به جای کسره اضافه یای مکسور مي‌افزایند. (دریای خزر، بازوی رستم)
اگر مضاف به ه بیان حرکت مختوم باشد به جای کسره اضافه، ء  مي‌گذاریم. (کارخانه ایرج) و می توانیم ی بگذاریم، کارخانه‌ی ایرج
اقسام اضافه:
1-اضافه تخصیصی: درِ اطاق (در اختصاص به اطاق دارد)
2- اضافه ملکی: بین آن دو رابطه مالکیت وجود دارد. (خانه احمد (خانه‌اي که مال احمد است)

تفاوت این دو: در اضافه ملکی معمولا مضاف‌الیه، انسان است و مي‌تواند مالک باشد، ولی در اضافه تخصیصی این چنین نیست.

3- اضافه تشبیهی: بین آن دو رابطه شباهت است. (لب ِ لعل (لب ِ مانند لعل)، داﯾﮥ ابر (ابری که مانند دایه است))
4- اضافه استعاری: آن است که مضاف در معنی غیر حقیقی خود استعمال شده باشد. (چنگال ِ مرگ ( مرگ مانند حیوانی با چنگال خویش آدمیان را مي‌رباید)

5- اضافه توضیحی: مضاف اسم عام است و مضاف‌الیه نام مضاف را بیان مي‌کند. (روز جمعه، شهر قوچان)

6- اضافه بیانی: مضاف‌الیه جنس مضاف را بیان مي‌کند. (ظرف مس)

اگر به مضاف‌الیه ی نسبت اضافه شود به صفت نسبی تبدیل مي‌شود. (ظرف مسی)

7-اضافه اقترانی: بین آن دو مقارنت و همراهی وجود دارد. (پای ارادت (پایی که با ارادت همراه بود))
8- اضافه بنوت (فرزندی): مضاف‌الیه نام پدر مضاف است. (رستم زال(رستم پسر زال))
تذکر: نوع اضافه گاهی مربوط به مفهوم واژگان و قصد گوینده است. پس گاهی یک اضافه چند حالت دارد.
چشم نرگس
1- چشم  نرگس به شقایق نگران خواهد شد. (استعاری)
2- دختری زیباست، چشم نرگس او را کسی ندارد.(تشبیهی)
3- چشم نرگس درد مي‌کند. (تخصیصی)

نکته‌هایی درباره حروف:
برخی از حروف در اثر تحولات تاریخی متروک شده است و برخی از آن‌ها تحول معنایی یافته‌اند. بدون شناخت این تحولات درک  متون قدیم دشوار است.
این حروف را به ترتیب الفبایی بررسی مي‌کنیم.

ابر: حرف اضافه و صورتی از بر است: ابر دست، بردست
باز: حرف اضافه به‌معنای به‌سوی، به‌جانب: (باز پیمان شدند (به‌سوی پیمان رفتند))
پیش: حرف اضافه به دو معنی:
1-نزد، با، به: یکی پیش شوریده حالی نوشت.
2- دربرابر: جهاندار پیش جهان آفرین.

بر: حرف اضافه به معنی نزد، به: نبشتن بر رستم نامدار
دون: حرف اضافه برای استثنا به معنی جز، غیر. (هزار دینار دون دیگر چیزها)

را: شایع‌ترین کاربرد آن، به عنوان نشانه مفعول است اما گاهی حرف اضافه است و در معانی ذیل به‌کار مي‌رود.
1-از: (قضا را در آمد.)
2- به: (یکی را گفتم.)
3- برای: (پذیره‌شدن را بیاراستند.)
4- در: (سرهفته را کرد آهنگ ری.)
5- دربرابر: (زخم فلک را نه مغفر است.)

گاهی را نشانه اضافه است. (کان سوخته را جان شد. (جان آن سوخته))
گاهی را همراه نهاد مي‌آید. (گرگ را آرزوی را یکی میش کند.
فا: حرف اضافه به معنی به و بر: (دل فا زبان گوید.)
فرا: حرف اضافه به معنی به ،در: (چراغ یقینم فرا راه دار.)
فراز: حرف اضافه به معنی بر و به: (فراز یکی پیل نر.)

که: گاهی برای تاویل است که در جملات مرکب از آن بحث شد. گاهی حرف ربط ساده است به معنای ذیل:
1- بلکه: نه، (که از ناله مرغان چمن در طرب است (که اضراب))
2- زیرا، به علت آن که: (که با من هر چه کرد آن آشنا کرد (که تعلیل))

3- در حالی که: (بر آید که ما خاک باشیم و خشت.)
4- اگر برای شرط: (چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار.)
5- چنانکه: (زدیده ام شده یک چشمه در کنار روان/ که آشنا نکند در میان آن فلاح)

6- لیکن: (برکنم دیده که من دیده از او برنکنم.)
7- برای تغییر و شرح: (خاک مشرق شنیده‌ام که کنند...)
8- برای مفاجات (بیان امر ناگهانی) (او به سخن در، که در آمد غبار)
مَر: حرفی است که پیش از نهاد و مفعول و متمم مي‌آمده و ظاهرا برای تاکید بوده است.

نهاد: (مر او هست پرورده کردگار)
متمم: (به افعال ماننده شو مرپری را)
مفعول: (مر او را به آیین پیشین بخواست)
مگر: گاهی حرف اضافه و برای استثناست: (مگر کسی که به زندان عشق در بند است.)
گاهی قید است به‌معنای ذیل:

1- قید شک و تردید: چوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر (شاید)

2- قید تاکید: تو گویی مگر فره ایزدی است. (همانا)

3- قید استفهام انکاری: دلش بس تنگ مي‌بینم مگر ساغر نمي‌گیرد؟ (آيا)
4- قید تشبیه: ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت. (گویا)
5 - به معنی از قضا: مگر از هیئت شیرین تو مي‌رفت حدیثی. (اتفاقا)
و: حرف ربط است گاهی به معنی ”درحالی‌که” است (واو حالیه) (اجلم مي‌کشد و درد فراقش سبب است.)
وا: حرف اضافه به معنی با، به: عشق وا ما گفتن.
ورای: حرف اضافه به‌معنی جز: ورای طاعت دیوانگان زما مطلب.
یاد آوری:
1- گاهی برای یک متمم دو حرف اضافه پیش و پس آن مي‌آوردند. (بر... اندرون / ز....بر/ از برای.... را / به.... اندر)
2- گاهی هر دو حرف اضافه پیش از متمم مي‌آمد: (دو تن را نیامد سر اندر به خواب)

3- حرف اضافه پیش از متمم مي‌آید اما گاهی در قدیم پس از متمم مي‌آمد. (بیند اشتر را سقط او راه بر (بر راه))
4- گاهی از حروف اضافه مرکب (به جهت، به محض) حرف به حذف مي‌شود. (پا برهنه جانب ِ مسجد دوید.)
پیشوند و پسوند
پیشوندها و پسوند‌ها واژک‌هایی هستند که در اول یا آخر واژه‌ها مي‌آیند. و مفهوم جدیدی به آن‌ها مي‌بخشند و در برخی موارد طبقه دستوری آن‌ها را عوض مي‌کنند.

پیشوندهای معروف و کاربرد‌هاي مهم آن‌ها:
 ب –
 1- ب + اسم: صفت. بخرد: خردمند
2- ب + اسم: قید. بسرعت: سریع
3- ب + اسم:  اسم مرکب. بدست: وجب
4- ب + حاصل مصدر: قید. بزودی: سریعا

با: بر سر اسم مي‌آید و صفت مرکب مي‌سازد. (با هنر: هنرمند)
باز: به معنی دوباره و از نو است و یا معنی کلمه را موکد می کند.

باز آمدن (مصدر – فعل) بازگشت (بن ماضی) بازپرس (بن مضارع) 

بر:
در اول اسم مي‌آید و صفت مي‌سازد. بر کنار
در اول فعل: برداشتن – برداشت (بن ماضی) برانداز (بن مضارع)
بی: پیشوند نفی است و بر سر کلمه‌هاي زیر مي‌آید و صفت مي‌سازد.
1- در اول اسم: بی‌ادب
2- در اول بن فعل: بی‌تاب

3- در اول ضمیر: بی‌خود

4- در اول ترکیبات و صفی: بی‌همه‌چیز

در:
در اول فعل: درآمدن
در اول بن ماضی: درآمد
در اول بن مضارع: درگذر
فر: این پیشوند در چند کلمه قدیم مانند ”فر خجسته ” و چند اصطلاح جدید فرآورده و فرآیند دیده مي‌شود.

فرا:
1- در اول فعل: فراگرفتن
2- در اول بن مضارع: فراخور
3- در اول ضمیر مبهم: فراهم
فراز: در اول فعل فعل مي‌آید: فراز آوردن
فرو:
1- در اول فعل: فروبردن
2- در اول بن فعل: فروکش
3- در اول اسم: فرومایه

لا: حرف نفی عربی است و در فارسی پیشوند است: لاعلاج، لاکردار
ن: پیشوند نفی است و در موارد زیر به‌کار مي‌رود.
1- بر سر صفت: نسنجیده
 2- بر سر اسم: نستوه (صفت)
3- بر سر بن فعل، اسم یا صفت مي‌سازد: نترس
4- در وسط صفتهای بیانی مرکب: خدانشناس

نا: پیشوند نفی است و در موارد زیر به‌کار مي‌رود.
1- بر سر اسم: ناکام (صفت)
2- بر سر صفت: نادرست 
3- در وسط صفت‌های بیانی: حق‌ناشناس
4- در اول بن مضارع: ناشناس
5- در اول بن ماضی: ناشایست
6- در اول مصدر: نادیدن
7- در صفت‌هایی که بر خویشاوندی ناتنی دلالت مي‌کنند. (ناپدری، نامادری)

وا: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:
1- در اول فعل: واخواستن
2- در اول بن ماضی: واخواست
3- در اول بن مضارع: وادار
4- در اول اسم: واپس
5- در اول صفت مفعولی: وارفته

ور: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:

1- در اول فعل: وررفتن

2- در اول بن ماضی:ورشکست

3- در اول بن مضارع: ورانداز

4- در اول اسم: وردست

5-در اول صفت: ورپریده

 

هم: به‌معنی مصاحبت و همراهی در موارد زیر مي‌آید.
1- در اول اسم: همکار
 2-در اول بن ماضی: هم‌نشست
3- در اول بن مضارع: همنشین
4- در اول صفتهای اشاره: همین
5- در اول ضمیر مبهم: همدیگر
6- در اول پسوند: همسان
7- در اول حرف اضافه: همچون

پسوند‌هاي معروف و کاربرد‌هاي مهم آن‌ها:
ا: در موارد ذیل به‌کار مي‌رود.
1- برای مبالغه و تاکید و کثرت: خوشا، خرما
2- با صفت، اسم مي‌سازد: پهنا
3- در آخر بن مضارع، صفت فاعلی مي‌سازد: دانا
4- در آخر بن مضارع صفت لیاقت یا مفعولی مي‌سازد: خوانا (لیاقت)،   رها(مفعولی)
5- در آخر فعل دعا: بادا

ار: در سه مورد به‌کار مي‌رود:
1- با بن ماضی، اسم مصدر مي‌سازد: دیدار
2- با بن ماضی و مضارع، صفت فاعلی: خواستار
3- با بن ماضی، صفت مفعولی: گرفتار، مردار

آسا: پیشوند تشبیه است و صفت و قید مي‌سازد: غول‌آسا
اک: با بن مضارع اسم مي‌سازد: خوراک
آگین: پسوند مبالغه، با اسم، صفت مي‌سازد: عطر آگین

ان: در موارد ذیل به‌کار مي‌رود:
1- با بن مضارع، صفت فاعلی مي‌سازد: روان
2- برای نسبت پدری یا نیایی: قبادان
3- برای ساختن قید زمان: بامدادان
4- برای نسبت به مکان و قبیله: توران، چناران
5- برای ساختن اسم مصدر: آشتی‌کنان

اندر: پسوندی است به معنی نا بر خویشاوندی ناتنی دلالت مي‌کند. (مادر اندر: نامادری)
انه: در موارد ذیل به‌کار مي‌رود.
1- برای تشبیه و نسبت و لیاقت: ویرانه، جسورانه
2- اسم مي‌سازد: عصرانه
3- صفت و قید مي‌سازد: ماهانه

انی: مأخوذ از زبان عربی است و برای نسبت به‌کار مي‌رود: روحانی
بار: به معنی کنار و ساحل: رودبار، جویبار
بان: در مفهوم محافظت و فاعلیت: باغبان، دربان
تاش: مأخوذ از ترکی به‌معنی هم: خواجه‌تاش

چه: پسوند تصغیر، اسم مصغر مي‌سازد: باغچه
چی: مأخوذ از ترکی برای نسبت: توپچی
دان: پسوند جا و مکان است و ظرفیت را مي‌رساند: آتشدان
دیس: به معنی شباهت و هم مانندی: تندیس (شبیه تن، مجسمه)
زار: پسوند مکان: لاله‌زار

سار: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:
1- برای شباهت: دیوسار
2- برای کثرت در مکان: کوهسار
3- در مفهوم جانب و ناحیه: رخسار
4- برای نسبت و انصاف: شرمسار
5- در معنی سر: گاوسار

سان: برای مشابهت: همسان
ستان: پسوند مکان: بوستان
در دو کلمه تابستان و زمستان دلالت بر زمان مي‌کند.
سیر: پسوند مکان است: گرمسیر
ش: در آخربن مضارع، اسم مصدر مي‌سازد: خورش، روش
معادل قدیم آن شت و شن بوده است: کنشت،کنشن

ک: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:
1- برای تصغیر: شاخک
 2- برای تقلیل و تدریج در قید: نرم نرمک
3- برای تقلیل در صفت: دلخوش کنک
 4- برای تحقیر و توهین: شاعرک
5- برای تجیب و ترحم: طفلک              
6- برای تشبیه: عروسک
7- برای نسبت: سنگک                                 
8-برای ساختن اسم آلت: غلتک
9- برای ساختن اسم از صفت: زردک
کده: پسوند مکان: میکده
که: برای تحقیر: مردکه
کی: پسوندی است در تداول عامه صفت و قید مي‌سازد: یواشکی
گار:
1- در آخر بن فعل، پسوند فاعلی: آفریدگار
2- در آخر اسم پسوند نسبت: یادگار
3- در آخربن ماضی پسوند لیاقت: ماندگار

گان: در آخر اسم یا صفت شمارشی، نسبت را مي‌سازند: مهرگان، دهگان
گانه: در آخر صفت، پسوند نسبت است: جداگانه، دوگانه
گانی: پسوند نسبت: خدایگانی
گاه: پسوند مکان و زمان: دانشگاه، صبحگاه

گر:
1- پسوند فاعلی و مبالغه: دادگر، ستمگر
2- پسوند شغلی: رفتگر
گین: پسوند مبالغه و صفت مي‌سازد: خمشگین
لاخ: پسوند مکان و کثرت: سنگلاخ
م: پسوند صفت شمارشی ترتیبی و صفت پرسشی: دوم، چندم

مان:
1- پسوند نسبت در آخر صفت: شادمان
2- پسوند نسبت در آخر اسم: دودمان
3- پسوند سازنده اسم از بن مضارع: زایمان
4- پسوند سازنده اسم ذات از بن ماضی: ساختمان

مند: مسند صفت و دارندگی و مبالغه: دانشمند
مین: پسوند صفت شمارشی ترتیبی و صفت پرسشی: دومین، کدامین
نا: از صفت،اسم مي‌سازد: تنگنا
ناک: پسوند اتصاف و دارندگی: خشمناک
نده: با بن مضارع، صفت فاعلی مي‌سازد: دونده.
در غیر بن هم مي‌آید: شرمنده

و: پسوند اتصاف و تحقیر: ریشو، یارو
وار: در معانی ذیل به‌کار مي‌رود:
1- دارندگی: امیدوار
2- شایستگی: شاهوار               
3- هم‌مانندی: بهشت وار
4- برای نسبت و اتصاف: گوشوار

واره: برای شباهت و نسبت: گوشواره، سنگواره
ور: برای اتصاف و مبالغه: دانشور،بارور.
با ضمه هم مي‌آید: رنجور
وش: پسوند تشبیه: حوروش
وند: برای دارندگی و اتصاف: فولادوند

ه: ‌هاي بیان حرکت در موارد ذیل به‌کار مي‌رود:
1- با بن مضارع اسم مصدر (ناله) یا اسم آلت (تابه) مي‌سازد.
2- با بن ماضی، صفت مفعولی مي‌سازد: گفته
3- برای ساختن صفت و قید در کلمه‌هاي مرکب: یکشبه، هیچ کاره
4- برای تشبیه به اسم پیوندی: گوشه

5- برای تحقیر و تصغیر: مرده، دختره
6- برای مبالغه: خودکامه
7- با صفت بیانی و شمارشی، اسم مي‌سازد: زرد، دهه
8- تغییری در معنی ایجاد نمي‌کند: رخساره
9- برای ساختن اسم منسوب: روزه

ی: اقسام بسیاری دارد:
1- معروفترین آن‌ها نشانه نسبت است: تهرانی، محمودی
2- نشانه حاصل مصدر: خوبی
3- نشانه نکره: بقالی
4- نشانه وحدت: کیلویی
5- نشانه لیاقت: گفتنی

6-نشانه قید زمان: عمری
7-نشانه تحبیب و تفخیم: نورچشمی
8-یای وصفی که به کمک که و جمله پس از آن، اسم را معرفه مي‌کند. (کتابی که خریدم از جمال‌زاده بود)

یت: مأخوذ از عربی و اسم مصدر مي‌سازد: انسانیت
ین:
1- صفت نسبی مي‌سازد: سیمین
2- صفت‌ساز: دروغین، دیرین
3-صفت برترین مي‌سازد: مهین
ینه: صفت نسبی مي‌سازد: سیمینه

یه: مأخوذ از عربی:
1- در اسم خاص مکان: امیریه
2- در اسم سازمان‌ها:نظمیه
3- در اسم فرقه‌ها: امامیه
4- در اسم اوراق خاص: ابلاغیه
5- در اسم انواع ادبی: هجوبه
6- برای ساخت صفت نسبی: اصلیه

میانوند: علاوه بر پسوند و پیشوند، الفاظی در میان کلمه‌هاي مرکب مي‌آیند که به آن‌ها میانوند مي‌گویند:
ا: سراسر
به: سر به سر
تا: سرتاسر
در: پی در پی

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 12:1  توسط گروه ادبیات  | 

ارزش هر انسان

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

--

از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 23:51  توسط گروه ادبیات  | 

مردان خدا پرده ي پندار دريدند

 
                             

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند
يك طايفه را بهر مكافات سرشتند
يك سلسله را بهر ملاقات گزيدند
يك فرقه به عشرت درِ كاشانه گشادند
يك زمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بَرِ شيخ مناجات مريدند
يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد
يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد كه در رهگذر آدم خاكي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحر خيز
زيرا كه يكي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
كز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق در آيند به بازارِ حقيقت
ترسم نفروشند متاعي كه خريدند
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كين جامه به اندازه ي هر كس نبريدند
مرغان نظر باز سبك سير« فروغي»
از دامگه خاك بر افلاك پريدند

                                                    فروغی بسطامی

                                                      
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:29  توسط گروه ادبیات  | 

تا که بودیم نبودیم کسی

تا که بودیم نبودیم کسی،

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند،

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

تا رفت به عزت ببرندش سر دست

آه می ترسم شبی رسوا شوم،

بدتر از رسواییم تنها شوم

آه ازآن تیر و از آن روی و کمند،

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:27  توسط گروه ادبیات  | 

عدالت از فریدون مشیری

 

گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خشنود!

اين همه لطف و نعمتي كه مراست
چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد
عشق، اين گوهر جهان وجود

اين بشر، اين ستاره، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان كبود!

اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود!

وين زمان هم در آستانه مرگ
بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي
كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن
جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش
در جهان ذره‌اي عدالت بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:25  توسط گروه ادبیات  | 

شوق برابری پروین اعتصامی

شعر - شوق برابري

ناروني بود به هندوستان
زاغچه اي، داشت در آن آشيان

خاطرش از بندگي آزاد بود
جايگهش ايمن و آباد بود


نه غم آب و نه غم دانه داشت
بود گدا، دولت شاهانه داشت


نه گله ايش از فلك نيلفام
نه غم صياد و نه پرواي دام

از همه بيگانه و از خويش نه
در دل خردش، غم و تشويش نه

عاقبت، آن مرغك عزلت گزين
گشت بسي خسته و اندوهگين


گفت، بهار است و همه دوستان
رخت كشيدند سوي بوستان

من نه بهار و نه خزان ديده ام
خسته و فرسوده و رنجيده ام

چند كنم خانه در اين نارون
چند برم حسرت باغ و چمن

چند در اين لانه، نشيمن كنم
خيزم و پرواز به گلشن كنم

نفمه زنم بر سر ديوار باغ
خوش كنم از بوي رياحين دماغ

همنفس قمري و بلبل شوم
شانه كش گيسوي سنبل شوم

رفت به گلزار و به شاخي نشست
ديد خرامان دو سه طاووس مست

جمله، به سر چتر نگارين زده
طعنه به صورتگري چين زده

زاغجه گرديد گرفتارشان
خواست شود پيرو رفتارشان


باغ بكاويد و به هر سو شتافت
تا دو سه دانه پر طاووس يافت

بست دو بر دم، يك ديگر به سر
گفت، مرا كس نشناسد دگر

گشت دمم، چون پرم آراسته
كس نخريدست چنين خواسته

زيور، طاووس به سر بسته ام
از پر زيباش به پر بسته ام

بال بيار است، پريدن گرفت
همره طاووس، چميدن گرفت

ديد چو طاووس در آن خود پسند
بال و پر عاريتش را بكند

گفت كه اي زاغ سيه روزگار
پبر تو، خالي است و نقش و نگار

زيور ما. روي تو نيكو نكرد
ما و تو را همسر هم خو نكرد

گر چه پر ما، همه پيرايه بود
ليك نه بهر تو فرومايه بود

سير و خرام تو، چه حاصل به باغ
زاغي و طاووس نماند به زاغ

هر چه كني. هر چه ببندي به پر
گاه روش، تو دگري، ما دگر


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:8  توسط گروه ادبیات  | 

شرح اولین غزل دیوان حافظ شیرازی

غزل ۱- الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

 که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

 ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

 جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

 به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

 که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

 شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

 کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

 همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

 نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

 حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

 متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

 

۱ هان ای ساقی جامی به گردش در آور و آن را]به من[ ده ؛زیرا عشق در آغاز آسان به نظر آمد اما بعد مشکلها روی نمود

اَدِر: فعل امر از مصدر ادارۀ به معنی چرخاندن و به گردش در آوردن.

کَٲس به معنی جام.

ناوِل: فعل امر از مناوله به معنی چیزی را به کسی دادن با دراز کردن دست.

مقصود اینکه عشق در آغاز آسان به نظر می آید،اما رفته رفته مشکلات ظاهرمی شود؛پس ساقی شراب بده ومرا در این راه یاری دهد.

سودی مصرع اول این بیت را به یزید نسبت می دهد؛ولی علامه قزوینی ودکتر غنیهر دو این نظر را مردود می دانند. آنچه مسلم است این مصرع عربی از حافظ نیست .استاد مینوی در حاشیه حافظ خود یادآوری می کند، که امیر خسرو دهلوی متوفی در ٧٢۵(مقارن سال تولد حافظ)، در بیت زیر آن را آورده است:

شراب لعل باشد قوت جانها،قوت دلها             الا یا ایها الساقی ادر کٲساً و ناولها

در این بحث  که آیا مصراع الا یا ایها الساقی….. از یزید هست یا نه اختلاف نظر هست در دیوانی که از یزیدبن معاویه چاپ شده است این بیت دیده نمی شود

۲ به امید انکه باد صبا آخر گره ای از سر زلف بگشاید؛از پیچ و تاب زلف مجعد مشکبویش چه خونی در دلها افتاد.

به بوی: به امید،به انتظار.

جعد: موی مجعد، مصدر به معنای اسم مفعول،چنانکه در این معنی مکرر در حافظ آمده :

با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام             هر که روی یاسمین و سنبل بایدش

صنایع بدیعی در این بیت بسیار است و در هم بافته.تشبیهات و صور خیال بر اساس اسن زمینه فکری است که مشک خون دل آهوست،و نافه کیسه کوچک گره بسته ای که این مشک در آن جا دارد،ووقتی سر این کیسه را بگشایند عطر آن منتشر می شود؛ پس زلف معشوق را که هم گره دار است وهم مثل مشک سیاه ومعطر به نافه تشبیه کرده،می گوید به امید آنکه باد صبا گرهی از آن زلف بگشاید،تا عطری از آن برای ما بیاورد،چقدر دلها از انتظار خون شد. واین معنی مستتر است که باد صبا به این علت نمی تواند بویی بیاورد که زلف محبوب در هم پیچیده وزیر حجاب پوشیده است.

با توجه به اینکه زلف و گیسو در اصطلاح عرفا نماد ابهام اسرار خلقت است، اشاره عرفانی بیت اینکه : به امید آنکه رازی از اسرار خلقت بگشاییم باید چه رنجها و ریاضتها بکشیم.

۳ من در منزل معشوق امنیتی برای عیش وشادی ندارم زیرا پیوسته؛صدای جرس بلند است که بارها را ببندید.

منزل: جایگاهی است در ضمن سفر، که قافله بار خود را بر زمین می گذارد و باز از آنجا حرکت می کند؛محل فرود آمدن.

جَرَس: درآی و زنگ،مراد زنگی است که به گردن شتر کاروان بسته شده باشد تا کاروانیان را از حرکت کاروان آگاه کند و آهنگ حرکت را اعلام دارد.

مقصود اینکه در این دنیا که خطر مرگ ، مثل بانگ جرس که به کاوانیان اعلام حرکت می کند، هر دم ما را تهدید می نماید، چگونه با خیال آسوده عیش و شادی کنیم.

۴ اگر پیر مغان بگوید سجاده ات را با شراب رنگین کن بپذیر؛زیرا رونده راه طریقت از رسوم منازل بین راه بی اطلاع نیست.

پیر مغان: به گفته دکتر غنی:«مسلمین قدیم شراب را از دو جا به دست می آورده اند یکی از مسیحیان و دیرها و دیگری از مجوسان،یعنی مغان که جاحظ در کتاب الحیوان می گوید شراب خوب نیست مگر آنکه از خم مجوسی باشد که روی آن تار عنکبوت گرفته باشد و اسم آن مجوس یزدان فلان باشد.در ابتدا پیر مغان همان شراب فروش بوده و بعد در اصطلاح مسیحیان نسطوری است».

سالک: رونده راه حق.«سالک ابتدا طالب است وطلب نتیجه احساس نقض و تنبه و میل به کمال است که پس از یافتن پیری و مرید شدن در پرتو راهنمایی او سیر کمالی مسیرمی شود. و طالب مرید، سالک جازم و مجذوب می گردد».[

راجع به مصرع دوم بعضی گفته اند صورت صحیح مصراع «که سالک با خبر نبود ز راه ورسم منزلها » است؛ به اعتبار اینکه سالک رونده مبتدی و بی خبر است وپیر مجرب. این گونه تلقی از پیر و سالک یعنی قرار گرفتن سالک به عنوان مرید تازه کار در برابر پیر، در حافظ بی نمونه و شاهد نیست ،چنانکه در این بیت آمده:

تشویش وقت پیر مغان می دهند باز                این سالکان نگر که چه با پیر می کنند

اما معمولا میان سالک و پیر چندان امتیازی نمی گذارد،و هر دو را رونده در درجات مختلف می داند. بدین جهت صورت رایج و معمول در بیت حفظ شد.صرف نظر ازآنکه هنوز سندی برای وجه دوم به دست نیامده است.[

 ۵ شب تاریک و ترس از امواج و گردابی اینگونه هولناک؛آنها که بر ساحل دریا آسوده می گذرند کی حال ما را می دانند.

برای نشان دادن حال وحشت و سرگردانی خود در جست و جوی راز خلقت ، نمایی از وحشت شب دریا وطوفان ساخته،و آن را در برابر آرامش سواحل آرام قرار داده است. خود را به عنوان سالک راه طریقت به کسی تشبیه کرده که شبی تاریک بر کشتی نشسته وبیم موج وگرداب مرگ او را تهدید می کند؛و سبکباران ساحلها آن ها هستند که فارغ ازتٲمل و تفکر در اینگونه مسائل،آسوده زندگی می کنند.تاریکی مسائل ماوراﺀ الطبیعه به مثابه شب تاریک ، بیم فرو افتادن در گرداب شک و گمراهی ، و سر انجام گرداب هائل مرگ هر کدام به نوعی در این نما جلوه گرند.

۶ هر چه کردم بر اثر خودسری به بد نامی منتهی شد؛بی شک رازی که از آن گروه گروه سخن گویند،پوشیده نخواهد ماند.

یعنی به جای اینکه رسوم متعارف جامعه را رعایت کنم خودسرانه به دنبال تمنیات دل رفتم و این سبب بدنامی من گردید؛ و اکنون مردم گروه گروه از این بد نامی سخن می گویند، چنین است که این راز پنهان نخواهد ماند.

۷ اگر حضور قلبی می خواهی پیوسته او را در نظر داشته باش؛هر وقت به کسی که دوستش داری بر خوردی،دنیا را واگذار و آن را نادیده بگیر.

تَلقَ: از فعل لَقِیَ یَلقَی و مصدر لِقاﺀ به معنی کسی را دیدن یا با کسی برخورد کردن.

تَهوَی: از فعل هَوِیَ یَهوَی و مصدر هَوَی به معنی دوست داشتن.

دَع : فعل امر از فعل وَدَعَ یَدَعُ و مصدر وَدع به معنی ترک کردن و واگذاشتن.

اَهمِل: امر از فعل اَهمَلَ و مصدر اِهمال به معنی بی مصرف گذاشتن چیزی یا فراموش کردن آن.

حاصل معنی اینکه اگر می خواهی حضور قلبی با معشوق داشته باشی از یاد او غافل مباش،و وقتی به معشوق رسیدی هرچه را که جز اوست نادیده بگیر.

 منبع : سایت حافظ با اندکی تلخیص

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 21:47  توسط گروه ادبیات  | 

محمد جواد محبت

با الهام از درس دهم کتاب فارسی سال اول راهنمایی .

اگر بخواهیم با شاعر شعر با بهاری که می رسد از راه بیشتر آشنا شویم بد نیست بدانید محمد جواد محبت شاعر شعری است که کمتر کسی است که ان را  نخوانده یا نشنیده باشد .((شعر دو کاج ))

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیم بانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
                                                  
   محمد جواد محبت

محمد جواد محبت فرزند مصطفى در سال ۱۳۲۲ ه . ش در كرمانشاه قدم به عرصه‏ى حيات گذاشت. وى داراى ديپلم از دانشسراى مقدماتى است و پس از طى مراحل تحصيل به استخدام آموزش و پرورش درآمد. محبت از دوران نوجوانى به شعر و شاعرى پرداخت و چون از استعداد كافى برخوردار بود طبع حساس و مضمون يابش شكوفا شد و در مجامع ادبى درخشيد، وى در آغاز شاعرى شعر فكاهى و طنزآميز می‏سرود و در روزنامه‏ توفيق انتشار مى‏يافت كه پس از مدتى از اين شيوه دست كشيد.

وى شاعرى غزل سراست و نه تنها در انواع شعر كلاسيك طبع‏ آزمايى كرده نشان داده و به خوبى توانايى خود را نشان داد، بلكه در زمينه‏ى شعر نو آثار ارزنده و دلپذيرى از خود به جا نهاده و در ميان نوپردازان جايى براى خود باز كرده است .

محبت در جريان انقلاب و پس از آن، در افكارش تحوّلى پديد آمد و هنر خود را در راه انقلاب و مبانى اعتقادى اسلامى و مفاهيم قرآنى و عرفانى به كار گرفت، و در اين رهگذار آثار خوبى نيز به وجود آورد كه حتى شعرش به كتاب‌هاى درسى راه يافت و شعرهاى            دو كاج و نماز  و با بهاری که می رسد ار زاه از آن جمله است.
    واین هم حکایتی دوم از داستان دو کاج

در كنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو كاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد

یكی از كاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن

ریشه‌هایم ز خاك بیرون است چند روزی مرا تحمل كن

كاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد

مهر بانی بگوش باد رسید باد آرام شد ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدندآسان

ابر باران رساند وچندی بعد ده ما نام یافت کاجستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 2:25  توسط گروه ادبیات  | 

بیدل دهلوی

در آغاز فصل چهارم کتاب فارسی اول راهنمایی بیتی از بیدل دهلوی آمده است . متن زیر زندگی این شاعر ارزنده را بررسی می نماید .

                                                     

بیدل دهلوی ، میرزا عبدالقادر ، شاعر پارسی گوی هند و نمایندة برجستة سبک هندی . در 1054 در عظیم آباد هند (امروزه : پتنه  ) چشم به جهان گشود. نیاکان او از قبیلة اَرلاس از اقوام مغولی و ترکان جغتایی و ساکن بخارا بودند (عبدالغنی ، ص 4ـ 5). پدرش ، عبدالخالق ، از صوفیان قادری بود که در جوانی به سپاهیگری اشتغال داشت ، اما در همان سنین این شغل را رها کرد و به خدمت عرفا مشغول شد (همان ، ص 6؛ هادی ، ص 11). او فرزندش را به تبرک و تیمن به نام شیخ عبدالقادر گیلانی ، پیشوای طریقت قادری ، عبدالقادر نامید. عبدالقادر در پنج سالگی پدرش را از دست داد (عبدالغنی ، ص 13) و از آن پس عموی جوان و فاضل او، میرزا قلندر، سرپرستی وی را به عهده گرفت (همانجا). عبدالقادر گذشته از زبان مادریش ، بنگالی ، با ریخته (که بعدها به زبان اردو شهرت یافت )، سانسکریت و ترکی آشنایی یافت و زبانهای فارسی و عربی را نیز در مکتب آموخت . در شش سالگی با قرآن آشنا شد و در کمتر از یک سال آن را ختم کرد (همان ، ص 14؛ خلیلی ، ص 80).

عبدالقادر نخستین سروده هایش را بر عمویش ، که نخستین مربی و مشوق وی بود، عرضه کرد (عبدالغنی ، ص 19ـ28؛ خلیلی ، ص 18ـ49). او ابتدا «رمزی » تخلص می کرد (خلیلی ، ص 23) اما سپس با همت جستن از معنویت باطنی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی و با استناد به مصراع : «بیدل از بی نشان چه گوید باز» به بیدل تغییر تخلص داد (همانجا). ظاهراً بیدل نخستین شعر خود را در ده سالگی سروده است (بیدل دهلوی ، 1343 ش ، ص 116). او علاوه بر مصاحبت با شاعران و عالمان ، به مطالعة اشعار سرایندگان بزرگ زبان پارسی نیز پرداخت و آثارش گواه آشنایی عمیق وی با سروده های ایشان است . وی نخست به سبکهای خراسانی و عراقی گرایش داشت ، اما سفر به دهلی سبب شد تا به سبک هندی روی آورد (عبدالغنی ، ص 48).

دورة نوجوانی شاعر مصادف بود با شایعة بیماری شاه جهان (حک : 1037ـ1068) و نزاعهای درونی بر سر قدرت که عظیم آباد را به یکی از کانونهای اصلی شورش تبدیل کرد (همان ، ص 28ـ 33). ظاهراً در همین دوره میرزا قلندر، بیدل را به دایی او، میرزاظریف ، سپرد. میرزاظریف که مردی روحانی و محقق بود، در تکوین شخصیت عرفانی و ادبی بیدل و آشنایی جدی او با فلسفه ، تصوف علمی ، کلام ، فقه ، حدیث و تفسیر تأثیر بسزا داشت (همان ، ص 36ـ42).

در 1071 بیدل به همراه میرزاظریف به مرکز اُریسه رفت و در آنجا با شاه قاسم هواللهی که در ادب و حکمت و عرفان تبحر داشت ، آشنا شد (همان ، ص 38ـ 39؛ خلیلی ، ص 21ـ27). در 1075 به دهلی رفت و در این شهر به خدمت عارف بزرگ ، شاه کابلی ، رسید (عبدالغنی ، ص 46،53). دیگر عارف بزرگ این دوره مولانا کمال بهاری قادری بود که بیدل به او ارادت می ورزید (خلیلی ، ص 18ـ20). شاه فاضل ، از صوفیان برجستة آن روزگار که در نظم و نثر چیره دست بود، از دیگر استادان بیدل به شمار می رود (همان ، ص 33ـ34). بیدل خود در چهارعنصر ، شاه قاسم هواللهی ، شاه کابلی ، شاه ملوک ، شاه یکه آزاد، شیخ کمال بهاری و شاه فاضل را پیران معنوی و استادان روحانی خود می نامد (همان ، ص 18ـ47). بیدل در دهلی برای گذران زندگی به خدمت سپاه درآمد (عبدالغنی ، ص 65)، اما هنگامی که محمداعظم شاه ، پسر اورنگ زیب ، از وی خواست تا مدحیه ای در شأن و منزلتش بسراید از خدمت دولت استعفا، و ترک پایتخت کرد (همان ، ص 66، 69، 73). او مدتها در اکبرآباد، لاهور و حسن آباد، شاه جهان آباد و مَتُهرا به سیاحت پرداخت (همان ، ص 80 ـ 85).

خوشگو (دفتر 3، ص 111) بیدل را فردی خوشرو، بلندبالا، و به لحاظ جسمی بسیار قدرتمند معرفی کرده است . نمونة خط او نیز در دست است و حکایت از پختگی و ورزیدگی بیدل در خطاطی دارد. شاهان و بزرگان برای او احترام بسیار قائل بوده اند (خلیلی ، ص 78ـ79). او از سوی شرح حال نویسان همروزگارش ستایش شده است . از جمله ، خوشگو (دفتر 3، ص 115) از علم و عرفان او تمجید کرده است .

بیدل با بسیاری از شاعران و عالمان و عارفان عصر خویش مراودة مستمر داشت (عبدالغنی ، ص 124ـ162).

بیدل در دورة میانی حیات خویش در 27 جمادی الثانیة 1096 به همراه خانواده اش به دهلی وارد شد و در آنجا اقامت گزید (همان ، ص 92). وی که با فقر مالی شدید روبرو بود، از امیران محلی استمداد طلبید. حاکم نواب شکرالله خان ، خانه ای در اختیار او گذاشت و برای او مقرری تعیین کرد که تا پایان عمر شاعر، به وی پرداخت می شد (همان ، ص 93). بیدل تا پایان عمر در همین خانه زندگی می کرد و چون در 4 صفر 1133 دیده از جهان فرو بست ، بنابر وصیتش در همین خانه به خاک سپرده شد (همان ، ص 169). آرامگاه بیدل مدتها زیارتگاه دوستدارانش بود، اما در آشوبهای بعدی و بویژه در لشکرکشیهای نادر شاه و افغانها به شهر دهلی ، مقبرة او نیز از بین رفت و اکنون محل آن معلوم نیست . آرامگاهی که در افغانستان بدو منسوب است ، بی شک جعلی و ساختگی است (همان ، ص 175).

از بیدل فرزندی برجای نماند. وی در چهار عنصر می نویسد که در آغاز جوانی در طی مکاشفه ای عارفانه از این موضوع آگاه شده بوده است . در اواخر عمر صاحب فرزندی شد که بیش از چهار بهار زندگی نکرد و در سوگ او سروده ای جانگزا دارد (بیدل دهلوی ، 1376 ش ، ج 1، ص 220ـ221؛ خلیلی ، ص 95ـ 96؛ عبدالغنی ، ص 151).

در آثار بیدل تقریباً تأثیر تمامی شاعران برجستة پارسی سرای را می توان مشاهده کرد. همچنین شعر و نثر پارسی در شبه قاره ، تاجیکستان و افغانستان تحت تأثیر بیدل بوده است . نظم ونثر بیدل از طریق شاگردان و مقلدانش ، بویژه غالبِ دهلوی * ، بر زبان اردو تأثیر گذاشته است (بوسانی ، ص 24ـ 26؛ حسین ، ص 327ـ340). در افغانستان و تاجیکستان در سالروز رحلت بیدل مراسم «عُرس بیدل » برگزار می شد و جلسات «بیدل خوانی » با شرکت بیدل شناسان و بیدل دوستان تشکیل می گردید. فراوانی نسخه های آثار بیدل در این کشورها گواهی استقبال عموم مردم از سروده های وی است (شفیعی کدکنی ، ص 81 ـ111؛ عبدالغنی ، ص 171ـ174؛ حبیب ، ص 295ـ307).

اقبال لاهوری از شیفتگان و ستایندگان بیدل دهلوی است و گاه مصرع یا بیتی از بیدل را تضمین می کند (ریاض ، ص 122). او، در مقایسة بیدل با غالب دهلوی ، تأکید می کند که غالب تنها به صورت شعر بیدل توجه کرده و از فهم معانی شعری او عاجز است . به نظر اقبال ، بیدل پس از شنکره چاریا، شارح شهیر اوپانیشادها ، دومین متفکر بزرگ شبه قاره است . اقبال به شاعران همروزگارش توصیه می کرد که برای تصحیح کلام به سروده های بیدل توجه کنند و وی را با هانری برگسون ، فیلسوف معاصر فرانسوی ، مقایسه کرده است .

در ایران ، پس از انقلاب اسلامی ، نسلی از شاعران به بیدل روی کرده و از او اثر پذیرفته اند.

در آثار بیدل مضامین پیچیدة عارفانه و تشبیه ها و استعاره ها و ترکیبهای زیبا و هنرمندانه بوفور مشاهده می شود. لطف و ظرافت بیان ، و قدرت تخیل و تمثیلش ـ که گاه به افراط نیز می گراید ـ در میان شاعران سبک هندی به او جایگاهی ممتاز می بخشد، بویژه ، استفاده از نمادهای بسیار ـ که «آینه » از رایجترین آنهاست ـ آثارش را از فضایی خاص برخوردار می سازد. به دلیل همین نوآوریهاست که تذکره نویسان عموماً بیدل را موجد سبکی تازه محسوب می دارند (خلیلی ، ص 63ـ 92).

بیدل دارای اندیشه هایی بلند و ژرف و متعالی است . او از معدود شاعرانی است که اوج و اعتلایی شگرف را در بیان شاعرانة افکار فلسفی و تجربه های عرفانی به نمایش گذاشته است . او را شاعر فیلسوف نامیده اند (شفیعی کدکنی ، ص 84) و این امر بیش و پیش از هر چیز معلول نگاه ویژة شاعر به هستی و حیات است . بیدل عارفی معتقد به وحدت وجود است و در بسیاری از سروده هایش آشکارا به محیی الدین ابن عربی * ، عارف بزرگ مسلمان ، نزدیک می شود.

سروده های بیدل رنگ و بویی از شک فلسفی به همراه ندارد، اما آنچه ممکن است این توهم را ایجاد کند که شاعر دچار شک فلسفی است ، حیرت عارفانه در سروده های اوست که در ذات و ماهیت ، با تحیر عقل متفاوت است . عالم و آدم از دید او مظاهر حق اند و حضرت احدی با حسن خویش در این آینه ها طلوع و تجلی کرده است . در این میان ، بیدل به تبعیت از دیگر عرفای بزرگ برای آدمی در نسبت با حق ارزش فوق العاده ای قائل است . بیدل به تغزل ، توسعی صوری و معنایی می بخشد. گسترة مضامین او آشکارا وسیع است و درک زبان وی محتاج آشنایی با رمزها و استعاره های ویژه ای است که به کار برده است . در قصاید، بیدل بیشتر به سبک خاقانی شروانی * نزدیک می شود و تنها به ستایش پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و امام علی علیه السلام می پردازد. سروده هایش در توحید، جهان شناسی و انسان شناسی است . تفاوت عمدة غزلسرایی وی با دیگر غزلسرایان بزرگ سبک هندی جنبة توحیدی و عرفانی آثار اوست .

آثار . از بیدل آثار بسیاری به نظم و نثر بر جای مانده است . این آثار بارها در هندوستان ، پاکستان ، ایران و تاجیکستان به چاپ رسیده است . کلیات بیدل میان سالهای 1341ـ1344ش در کابل ، در سه جلد شعر به انضمام یک جلد نثر، به چاپ رسیده است . چاپ جدیدی از آن نیز به اهتمام اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی ، در 1376ش در تهران در سه مجلد منتشر شده است .

نخستین منظومة عرفانی بیدل ، مثنوی محیط اعظم است که در 1078 به پایان رسید. این منظومه مقدمه ای به نثر دارد که بیدل در آن به گونه ای استعاری به بسیاری از شاعران همروزگارش اشاره دارد. محیط اعظم را باید ساقی نامه ای عرفانی قلمداد کرد. این منظومه شامل هشت «دور» است که تکوین عالم وجود را شرح می دهد. در این منظومه بیدل آشکارا تحت تأثیر فصوص الحکم * ابن عربی است . بیدل هستی را میخانه ای می داند که ساقی آن حق است و مست ازل و ابدش ، آدمی . این مستی ، مستی عشق و آگاهی است ، و نشان از رابطة سرمدی خداوند و انسان دارد. محیط اعظم چندین بار از جمله در 1370ش در تهران به چاپ رسیده است .

یکی از منظومه های عرفانی بیدل ، مثنوی بلند طلسم حیرت است که در 1080 به نظم کشیده شده است . این منظومه را بیشتر باید گشت و گذاری باطنی و عرفانی در درون آدمی تلقی کرد. انسان شناسی بیدل بویژه در این اثر نمود ویژه ای دارد. او پس از بحثهای مقدماتی هستی شناختی و جهان شناختی به انسان روی می کند. در این سفرنامة روحانی ، بیدل سیری در کالبد بشری دارد.

طور معرفت ، مثنوی بلند دیگری است که بیدل در 1099 در نواحی مرکزی هند سروده است . گفته می شود که بیدل در سفر به کوه بیرات همراه نواب شکرالله خان ، این مثنوی را در دو روز سروده است . در این مثنوی بیدل به شکلی رمزی ـ مثالی در طبیعتی که به نحو ماوراء طبیعی تصویر و تفسیر می گردد، حقیقت ظاهر در مظاهر را مشاهده می کند. مشاهدة طبیعت به فکر عرفانی بیدل فرصت پرواز به لامکان را عطا می کند. بیدل در پایان مثنوی به اندیشة ترک اختیار و ترغیب خاموشی می رسد، و باز هم سیر آفاقی ، او را به سیر انفسی رهنمون می گردد که در تمامی سروده های بیدل اندیشه ای محوری و اساسی است .

مهمترین منظومة بیدل ، مثنوی عرفان اوست . این منظومه در 1124 سروده شده است . منظومة عرفان با تبیین رابطة خداوند و انسان ، بر مبنای عشق ، آغاز می شود. بیدل چنانکه رسم عرفاست مطالب خویش را با داستان پردازیهای خاص همراه می کند و به مراتب وجود بر مبنای نگرش عارفان می پردازد و هر فصل را به مناسبت «طور»، «نقش » یا «جهد» می نامد. بیدل در این اثر به داستانهای هندوان نیز اشاره می کند، و برخی از مسائل داستان نویسی معاصر مثل سیالیت ذهن و زمان نیز در آثار او دیده می شود. به طور کلی اندیشه های بیشتر عرفای بزرگ را در این مثنوی می توان مشاهده کرد، اما بی شک تأثیر آرا و آموزه های محیی الدین ابن عربی ، بویژه نظریات وحدت وجودی او، بیش از دیگران است .

از بیدل آثاری به نثر نیز باقی مانده است . مهمترین آنها چهار عنصر است که زندگینامة بیدل به قلم خود اوست . بیدل این اثر را از 1091 تا 1106 نگاشته است . وی نثر خویش را با شعر ممزوج کرده و جای جای به غزلها، رباعیها، مثنویها و قطعه هایش استناد جسته است . چهار عنصر ، چنانکه از نام آن پیداست ، اشاره به آب و باد و خاک و آتش دارد. بیدل آدمی را برآیند این چهار عنصر برمی شمارد و لذا زندگینامه نویسی دربارة بشر را شرح چهار عنصر می داند. بیدل به مناسبت در زندگینامه اش به بحثهای خود با علما و دانشمندان مسلمان و غیرمسلمان اشاره می کند که به لحاظ شناخت اندیشه ها در هند مهم است . تجربه های خاص عرفانی او و استادانش نیز در کتاب نقل می شود. نثر خاص بیدل در این کتاب رنگ و بوی شاعرانه دارد و قدری متکلفانه به نظر می رسد.

نکات ، اثر منثور دیگر بیدل ، در واقع بیانیة اعتقادی اوست که نظریات و آموزه های اساسی و اصلی عرفان بیدل را شامل می شود. نکات ، همچون چهار عنصر ، با سروده های بیدل آمیخته است ، اما نثر روان تری دارد. این اثر بهترین متن برای فهم آرای فلسفی و عرفانی بیدل است .

از بیدل نامه هایی نیز باقی مانده که به رقعات مشهور است . این نامه ها خطاب به دوستان و برخی امیران محلی نوشته شده است . در این نامه ها نیز غلبة جنبه های عرفانی ، اخلاقی و مذهبی کاملاً آشکار است . مجموعة مثنویها و آثار منثور بیدل در کلیات او در 1299 در بمبئی به چاپ رسیده است .

متن از اینترنت گرفته شده است 

نمونه شعر بیدل دهلوی 

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم

که خلل در صف جمعیت مژگان کردیم

غیر وحشت نشد از نشئهٔ تحقیق بلند

می به ساغر مگر از چشم غزالان کردیم

رهزنی داشت اگر وادی بی مطلب عشق

عافیت بود که زندانی نسیان کردیم

موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند

بحر عجزیم که در آبله طوفان کردیم

حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن

اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 2:12  توسط گروه ادبیات  | 

قیصر امین پور

در کتاب فارسی سال اول در درس هفتم شعری با نام زنگ آفرینش  و هم چنین در کتاب سال سوم  شعری دیگر از استاد قیصر امین پور آمده است آنچه در زیر می خوانید مختصری در مورد اوست .

                                    

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.

در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »
"آینه ‏هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. "گل‏ها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد. وی در سال ۱۳۸۶ دار فانی را وداع گفت

راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول 1375

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 1:58  توسط گروه ادبیات  | 

موضوعات پیشنهادی درس انشا

موضوع انشا پیشنهادی برای استفاده همکاران دوره راهنمایی

سال اول

 1 )یک روز در روستا  2) گفت وگوی خود با دوستانتان را ضبط کنید سپس آن را به زبان گفتار و نوشتار بنویسید 3) یک شب مهتابی را توصیف کنید   4) مسافرت در یک روز بارانی 5) تشریح یک میدان بازی فوتبال یا والیبال 6) توصیف یک کارگاه نجاری، آهنگری 7) اتاق من 8) توصیف درخت 9) توصیف آنچه که از پشت پنجره اتاق می بینید 10 ) توصیف باغ در فصل خزان 11) توصیف باغ در فصل خزان 12) توصیف یک مغازه گل فروشی 13 ) آشپزخانه ی خانه ی ما14) در صف نانوایی ، اتوبوس ، یا ...15) در پیاده رو محله ی ما 16 ) باران در شهر ما 17 ) در پارک ... 18 ) اولین برف  امسال 19 ) در مطب پزشک ...20 ) توصیف خود یا یکی از دوستان و همبستگان 21 ) آنچه که در راه مدرسه می بی بینیم ( از خانه تا مدرسه ) 22 ) یکی از یاد بود های من 23 ) منظره ی حریق یا تصادف 24) تصور کنید در یک قایق شیشه ای سربسته در زیر دریا سفر می کنید ، چه احساسی دارید ، چه می بینید ؟25)شهر یاروستای محل سکونت خودرا با رعایت اصول توصیف کردن توصیف کنید26 ) زندگی عشایر را در سه بند توصیف کنید  27 ) به ورزش گرای و سرافراز باش ***که فرجام سستی سرافکندگی است 28 ) کتاب است آیینه ی روزگار*** که بینی در آن رازها آشکار29 توصیف کلاس درس یا آموزشگاه محل تحصیل . 30 -  در یک روز بهاری ....  

سال دوم

1) اگر آب، قلم ، درخت، پرنده  بودم ...  2) دوست دارم که ... 3) آرزوی من این است که ... 4 ) در آن روز پاییزی ... 5) از آن روزی که خود را شناختم ... 6) سرگذشت یک دانه ی گندم از زبان خودش 7) سرگذشت یک قطره ی باران از زبان خودش8) چرا کتاب بهترین هم نشین است 9) سرگذشت قالی ، سجاده ، کتاب و... از زبان خودش 10 ) مختصری از شرح حال خود یا یکی از بستگان خود را بنویسید 11 ) خلاصه ای از یک داستان را بنویسید . 12 )گفت و گویی خیالی میان جنگل و آسمان یا باد و باران13 ) مردی نبود فتاده را پای زدن*** گر دست فتاده ای بگیری مردی 14 ) هزار کوه گرت سدّ ره شوند برو *** هزار ره گرت از پا در افکنند بایست 15)هر که به نیکی عمل آغاز کرد *** نیکی او روی بدو باز کرد 16- یکی از یادبود های شیرین من 17- زادگاه خود را توصیف کنید . 18- اگر معلم ادبیات بودم ....    19- اگر مدیر مدرسه بودم ..... 20 -  اگر من یک فضانورد بودم ....

 سال سوم                                                            

1) پرواز دسته جمعی پرندگان  2 ) چرا باید زبان فارسی را پاس بداریم ؟ 3) نامه ای به مدیر مدرسه بنویسید واز او در خواست کنید تا وسایل ورزشی یا یک دوره فرهنگ لغت یا دانش نامه برای آموزشگاه تهیه نماید 4) درخواست انتقال مدارک تحصیلی به آموزشگاه دیگر 5 ) درخواست عضویت در کتابخانه 6) در خواست پخش مجدد برنامه های تلویزیون 7) در خواست بازسازی کوچه های شهر     8) در خواست افتتاح شماره حساب جاری9) نامه ای سرگشاده به مردم فلسطین یا عراق 10 )نلمه ای سرگشاده به تاریخ ، طبیعت      ،رئیس جمهور ، استاندار و ....11) خلاصه ی از یک سخنرانی 12) خلاصه ای از یک داستان یا یک فیلم 13 ) گزارش    بازدید از  یک مجتمع علمی ، گزارش اردو ، بازدید از نمایشگاه کتاب ، مسابقه ی فوتبال یا گزارشی از جشنواره ی... 14 ) هر چه می خواهد  دل تنگت بگو 15 ) با دیگران بخندیم ، به دیگران نخندیم 16 ) مشکل دنیا ی امروز ما اینست که ...  17 ) درخت تو گر بار دانش بگیرد *** به زیر آوری چرخ نیلو فری را 18 ) تو کز محنت دیگران بی غمی *** نشاید که نامت نهند آدمی 19 ) آنچه ندارد عوض ای هوشیار *** عمر عزیز است غنیمت شمار 20 ) دوست دارید به کدام یک از استان های کشورمان سفر کنید علت را توضیح دهید 21- علم بال است مرغ جانت را  ***** بر سپهر او برد روانت را  22- اگر معلم ادبیات بودم 23- پسر بچه ای که در خیابان واکس می زند 24- از زبان یک انسان 500 ساله

 منتظر موضوعات پیشنهادی شما هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 1:37  توسط گروه ادبیات  | 

ویژگی رمان و داستان کوتاه و داستانک

رمان یا داستان بلند دارای ویژگی های زیر است

۱- شرح مفصل حوادث و زندگی سخصیت ها ۲- تنوع و فراوانی شخصیت ها در داستان ۳- طولانی بودن داستان ۴- تنوع فضا ومکان و زمان

داستان کوتاه دارای ویژگی های زیر است

۱- بخشی از زندگی و حوادث را بیان می کند  ۲- شخصیت های داستان اندک هستند ۳ - داستان کوتاه است  ۳- فضا و مکان و زمان محدود است

داستان کوتاه کوتاه یا داستانک شبیه حکایات و لطیفه ها بسیار کوتاه هستند و گاه در چند سطر خلاصه می شوند مثل حکایات گلستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 1:9  توسط گروه ادبیات  | 

کلمات نسبت به هم

برخی از حالات کلمات نسبت به هم

۱- مترادف (هم معنی ) :تقریبا دارای یک معنی هستند . علم / دانش

۲- متضاد (مخالف ) :از نظر معنی ضد هم هستند . سیاه / سفید

۳- هم خانواده  :دارای یک ریشه عربی یا یک بن فارسی هستاند علم / عالم /علوم

۴- هم آوا (متشابه ): دارای تلفظ یکسان اما نوشتن و معنا ی متفاوت اند سهل / سحل

۵- هم آهنگ : از نظر آهنگ و معنا یکسان اند رازو نیاز

۶- مخفف : یک یا چند حرف آن حذف شده و بدون تغییر در معنا کوتاه تر می شوند اگر /گر

۷- دو تلفظی : دارای چند تلفظ صحیح هستند آسمان با کسره دوم و آسمان با سکون دوم

۸- سجع : دو کلمه در نثر  که از نظر وزن و حروف آخر یکسان باشند قربت /نعمت

۹- قافیه : کلماتی  که در آخر مصراع آید و حروف آخرش یکسان باشد دانا/برنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 1:9  توسط گروه ادبیات  | 

قالب شعر فارسی و انواع آن به درخواست گروهی از دانش آموزان

قالب و انواع آن در شعر فارسی

قالب شعری

قالب : بکار گیری قافیه در شعر به آن شکلی خاص میدهد و شکلی را که قافیه به یک سروده و شعر می بخشد قالب میگویند و تفاوت قالب ها با هم نیز به چگونه قرار گرفتن قافیه در شعر است
در واقع این چگونگی بکار گیری قافیه در شعر است که قالب هر شعری را تعیین مینماید.
در صورتیکه نحوه قرار گرفتن و بکار گیری قافیه در برخی از قالبها مانند رباعی با دوبیتی و قصیده با غزل ،
یکسان باشد برای شناسایی قالب شعری آنها ( فقط در برخی از قالبها مانند رباعی با دوبیتی و قصیده با غزل )) ، میتوانیم از طریق شمردن ابیات یا وزن و محتوی نوع قالب آنها را مشخص کنیم .
ویکیپدیا نیز قالب را شکل شعر عنوان داشته که شکل را بر دو نوع شکل ظاهری و شکل درونی( شکل ذهنی ) تقسیم نموده که شکل ظاهری و اینگونه آورده است :
(( قالب شــعر به شکل شــعر گفته می شود که بر دو نوع است : شکل ظـاهری و شکل درونی (یا شکل ذهنی) . شکل ظاهری که شامل وزن یا بی وزنی ، تساوی مصرع ها و یا کوتاهی و بلندی آنها ، قافیه ها در صورتی که قافیه ای وجود داشته باشد- و صداها و حرکات ظاهری کلمه می شود.
قالب در شعر کلاسیک فارسی، شکل ظاهری است که قافیه به شعر می بخشد. طول هر مصرع، چیدمان هجاهای هر مصرع، تعداد ابیات ، آرایش مصـرع ها ، قافیه آرایی آنها و حتّی عاطفه انتقالی شاعر به خواننده دیگر عوامل تعیین کننده قالب ظاهری شعرند.
در شعر سپید و شعر نو فارسی، عنصری مهمتر و عمیق تر وجود دارد با عنوان شکل درونی (شکل ذهنی ) است. شکل ذهنی عبارت از محیطی است که شعر در آن حرکت می کند و پیش می رود و اشیاء و احساس ها را با خود پیش می برد. شکل ذهنی به یک شعر یا یکپارچگی می دهد یا آن را از وحدت و استحکام درمی آورد.
))


انواع قالب ها در شعر فارسی عبارتند از :

1- مثنوی
2- قصیده
3- غزل
4- قطعه
5- رباعی
6- دوبیتی
7- چهار پاره
8- ترجیع بند
9- ترکیب بند
10- مسمط
11-مستزاد
12-شعر های فرد( تک بیتی )
13-تصنیف
14-تضمین
15-بحر طویل

16-نیمایی
17- سپید
18- آزاد
19- هایکو
20- طرح

((( مثنوی )))

واژه مثنوی ازکلمه (( مثنی )) به معنی دوتایی گرفته شده است چون در هر بیت دو قافیه آمده است که با قافیه بیت بعد فرق می کند و بلحاظ اینکه در هر بیت دو قافیه آمده آنرا مزدوج یا دوتایی می گویند
مثنوی ( مزدوج یا دو تایی ) شعری است بر یک وزن با بیت های مصرع که هر بیت قافیه ای جداگانه دارد
تعداد ابیات در مثنوی حد اقل دو بیت و حد اکثری برای سرودن آن وجود ندارد و بسته به اختیار شاعر است .
قالب مثنوی بهترین و مناسبترین قالب برای سروده های حماسی و داستانی و مطالب طولانی است و معمولا" مضمون و درون مایه مثنوی اخلاقی و آموزشی ، عاشقانه ، عارفانه ، حماسی و تاریخی است .
در مثنوی تمام ابیات مصرع است بدین معنـی که در مصرع اول و دوم تمامی بیت ها قافــیه وجود دارد و قافــــیه ی هر بیتی مستقل و با بقیه ی بیت ها ی دیگر تفاوت دارد به همین جهت هر تعداد که بخواهیم ، قافیه برای ادبیات پیدا می شود ، زیرا کلمات قافیه عوض می شوند لذا هیچ گونه کمبود قافیه پیش نمی آید و شاعر می تواند هزاران بیت شعر بسراید و حتی شاعر میتواند قافیه های یک بیت را پس از چند بیت مجددا" بکار برد
آغاز سرایش شعر در قالب مثنوی مربوط به قرن سوم و چهارم هجری است و قدیمی ترتین مثنوی سروده شده از آن رودکی است که متاسفانه به جز چند بیت چیزی از آن در دست نمی باشد که کلیله و دمنه را در این قالب به نظم در آورده است واز بهترین مثنویها می توان به شاهنامه فردوسی، حدیقه سنایی، خمسه نظامی و مثنوی مولوی اشاره کرد. از مشهور ترتین مثنوی سرایان میتوان به حکیم ابوالقاسم فردوسی، مولوی ، نظامی ، اسدی طوسی ، عطار ، سعدی ، سنایی ، جامی ، پروین اعتصامی و مرحوم محمد حسین شهریار اشاره کر
د.

نمونه ای از مثنوی از بوستان سعدی :

حکایت

یکی گربه در خانه زال بود----- که برگشته ایام و بد حال بود
روان شد به مهمان سرای امیر----- غلامان سلطان زدند شر به تیر
چکان خونش از استخوان می دوید---همی گفت و از هول جان می دوید
اگر جستم از دست این تیر زن----- من و موش و ویرانه پیر زن

قالب قصیده

2-قالب قصیده یا چکامه :

در این قالب ، اشعار دریک وزن و یک قافیه سروده می شوند ، به این ترتیب که مصراع اول بیت نخست با مصرع های دوم دیگر ابیات هم قافیه است . محتوا و درون مایه قصیده معمولا"مدح ، حکمت ، جشن ها ، نصایح ، سپاس گزاری ، شکایت ، وصف ، عرفان و مسائل اجتماعی دیگر میباشد .
تعداد ابیات در قصیده حد اقل شانزده بیت میباشد و حد اکثر آن به موضوع ، و قدرت و توانایی و طبع شاعر بستگی داشته و محدودیتی برای آن وجود ندارد . بيت اول قصيده را كه مصرع است « مطلع »و به بيت آخر آن « مقطع » مي گويند . ‏
قالب قصیده اولین قالب شعر فارسی است که به تقلید از شعر عربی از اواسط قرن سوم هجری قمری در ایران بوجود آمد .
در قصیده ، معمولا یک قصد معین ، یعنی ، یک موضوع واحد محور سخن قرار می گیرد و از این جهت با غزل تفاوت دارد ، چون در غزل ،موضوع واحد ، شرط نیست البته تفاوت دیگر قصیده با غزل در تعداد ابیات نیز میباشد .

اجزاء تشکیل دهنده قصیده :

1- تغزل يا تشبيب : برخي قصايد به ويژه قصايدي كه در مدح كسـي سروده مي شـود داراي مقـدمـه است ‏‏. اين مقدمه معمولاً با مضامين چون عشق ، جواني و توصيف طبيعت آغاز مي شود كه به آن تغزل يا تشبيب ‏مي گويند . ( برخي قصيده ها تغزل ندارد كه به آن ها محدود يا مقتضب گويند . ) ‏
‏2- تخلص : بيت يا ابياتي كه رابط ميان تغزل و تنه اصلي قصيده مي باشد ، كه در واقع موضوع اصلي ‏قصيده از همان جا شروع مي شود . ‏
توجه : اين تخلص مخصوص قصيده است و نبايد آن را با اصطلاح تخلص ( نام شاعر ) اشتباه كرد . ‏
‏3- تنه اصلي : بخشي از قصيده كه مقصود اصلي شاعر در آن بيان مي شود . با محتواي چون مدح ، رثا ، ‏پند و اندرز ، عرفان و حكمت و ...‏
‏4- شريطه و دعا : دعايي است كه شاعر براي جاودانگي ممدوح خود در پايان قصيده ، به صورت جملات ‏شرطي بيان مي كند . ( يعني شاعر دعاي خود را به شرط بر آورده شـدن خواسته هايش بيان مي كند . ) ‏
‏ قصيده سرايان مشهور عبارتنداز : انوري ، خاقاني ، ناصر خسرو ، سعـدي ، فرخي سيستاني ، رودكي ، ‏منوچهري ، مسعود سعد سلمان ، ملك الشعرا بهار ، دكتر مهدي حميدي ، مهرداد اوستا ، امير فيروز كوهي و ‏‏... . ‏
مشهور ترین قصیده سرایان عبارتند از : سعدی ، انوری ، رودگی ، ناصر خسرو ، سنایی ، خاقانی ، ‏منوچهري ، مسعود سعد سلمان ، ملك الشعرا بهار ، دكتر مهدي حميدي ، مهرداد اوستا ، امير فيروز كوهي که
در قصاید خاقانی ،قصیده 220 بیتی هم وجود دارد.

 
نمونه اشعار در قالب قصیده :
قصیده مشهور خاخانی در نعت حضرت رسول (ص ) 45 بیت دارد که در اینجا 4 بیت ابتدایی و دو بیت از آخر قصیده را به عنوان نمونه تقدیم مینماییم :
 

 
طفلی هنوز بسته ی گهواره ی فنا
مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا
جهدی بکن که زلزله ی صور در رسد
شاه دل تو کرده بود کاخ را رها
جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ
دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا
آن به که پیش هودج جانان کنی نثار
آن جان که وقت صدمه ی هجران شود فنا
**
***
***

( دو بیت آخر )

مرغی چنین که دانه و آبش ثنای توست
مپسند کز نشیمن عالم کشد جفا
از عالم دو رنگ فراغت دهش چنانک
دیگر ندارد این زن رعناش در عنا

قالب غــزل
 
3- قالب غزل
غزل: در لغت به معنی عشق بازی و گفتن سخن عاشقانه و "حدیث عاشقی" است .
غزل شعری است با مضمــون و درون مایه و محــتوای عاطـفی ، احساسات ، عشق ، عرفان و گاهی اوقات اجتماعی .
در غزل تنوّع موضوع وجود دارد بدین معنی که موضــوع و مضمون هر بیت مـیـتواند با ابیات دیگر تفـاوت داشته باشد . غزل های اولیه ی زبان فارسی تا حدود قرن هشتم از لحاظ موضوع عاشقانه بود ، امّــا از آن پس ، موضوعات مختلف به محدوده ی غزل وارد شد ، چنانکه در دوران معاصر، موضوعات سیاسی هم در حدی وسیع در غزل راه یافته است .
شعر در قالب غزل‏ شعري است بر يك وزن ويك قافيه به طوري كه مصراع اول بيت نخست ، با همه ي مصراع هاي دوم ابيات ‏ديگر هم قافيه باشد و نحوه تکرار قافیه در غزل همانند قصیده است
درخصوص تعداد ابیات در قالب غزل اختلاف نظر هایی وجود دارد که عده ای براین عقیده اند که، تعداد ابیات در غزل حد اقل هفت و حداکثر دوازده بیت میباشد که بیشتر ،تعداد ابیات دراین قالب را بین پنج تا پانزده بیت دانسته و شانزده بیت به بالا را قصیده می دانند و اگر ابيات (شعری که در این قالب سروده شده باشد) كمتر از پنج بيت باشد آنرا غزلواره می گویند.
در غزل نیز همانند قصیده بیت اول را مطلع و بیت آخر را مقطع مینامند و اگرشاعر بتواند مطلع و مقطع را به خوبی مطرح نماید به بیت اول حسن مطلع و بیــت آخر حسن مقطــع می گویند با عنایت به موارد مذکور و نظر به شباهتهای فراوان میان قصیده و غزل ، چه تفاوتهایی میان غزل و قصیده وجود دارد ؟

تفاوتهای میان قیده و غزل عبارتند از :

الف : تعداد ابیات
ب : محتوی و درون مایه شعر
ج : وحدت یا تنوع موضوع در ابیات
بهترین و آسانترین راه تشخیص میان قالب غزل و قصیده همانا موضوع و درون مایه شعر مورد نظراست زیرا در غزل تنوع موضوع وجود دارد اما لازمه سرودن شعر در قالب قصیده وحدت موضوع در تمامی ابیات می باشد چنانچه از این طریق توفیقی حاصل نگردید با شمارش تعداد ابیات میتوانیم تشخیص دهیم که شعر غزل است یا قصیده ؟ که اگرشعر دارای 16 بیت و بیشتر باشد آنرا قصیده و در صورتیکه تعداد ابیات بین پنج الی پانزده بیت بود که شعر در قالب غزل سروده شده است .

 

اساتید سخن در قالب غزل فراوانند اما بر اساس موضوعات و مضامین شعری ،مشهور ترین آنان عبارتند از :



 

جلال الدین محمد مولوی = غزل کاملا عارفانه
شمس الدین محمد حافظ = غزل عرفانی ، اجتماعی كه سر آمد غزل ‏سرايان شعر فارسي است
شیخ مصلح الدین سعدی = غزل عاشقانه صائب تبریزی = غزل به شیوه ی سبک هندی
فرخی یزدی = غزل اجتماعی – سیاسی.‏
صائب تبريزي ، عراقي ، رهي ‏معيري ، شهريار و ...‏


نمونه : غزلی از حضرت حافظ ره سر آمد غزلسرایان شعر فارسی


سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميکده از درس و دعای ما بود

نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود

دفتر دانش ما جمله بشوييد به می
که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاين کسی گفت که در علم نظر بينا بود

دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد
و اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود

مطرب از درد محبت عملی می پرداخت
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود

می شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سايه آن سرو سهی بالا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکايت ها بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود
((حافظ ))
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 11:25  توسط گروه ادبیات  | 

روز خوب

آسمان برفی وبارانی نبود
آفتاب داغ وسـوزانی نبود

یک نسیمی خوش به نرمی می وزید
پرچمی در بـاد زیبا می خـزید

برق می زد تیغه ی شمشیـرها
صف گرفته نیزه ها وتیــرها

ناگهان مردي به روي زین نشســت
بانگ زد ياران من روزی خوشست

ما نمی مانیم ومی مـاند جهان
تیغ دنیا را که می بیند نهان

مردمان را روزگــاران می کشد
سیــل وطوفان وغم نان می کشد

دشمن كاشانه، چون بیماری است
اجنبی در خانه، ماراخـــواری است

روز موعـود اسـت امروز ای سپاه
دشمن این سرزمین رویش سیـاه

مرد این را گفت ولشگرهی کشید
آنگه از ترکش برون یک نی کشید

در کمـانش بـردوبالایـش گرفت
زورمندانــــه چه برنایش گرفت

گفت ای مردان مــن جنگاوران
ای همیشه خاک خود را یاوران

روز پیکـــارست این روز قشنـــگ
جای دشمن نیست در این دشت تنگ

كوس وکرنا ترس ها را می تکاند
تیغ وتیراز جسم هاخون می چکاند

دشمن از فرط شجاعت ها رمید
چاره ای جز خفت رفتن ندید

مرد خسته بر شقایـق هـا لمید
آفتاب روحش ازتن بردمید

با خودش می گفت آن روح بلند
دردهایم دیگر این بالا کم اند

روز خوبـــی بود روز ترک تن
دیگر آزاد است هرجای وطن

ازدحـامی گشت واو پیــدا نبود
اندک اندک در کنارش جا نبود


   
شاعر علی اصغرسلیم حقیقی «آدم

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 11:7  توسط گروه ادبیات  | 

برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

          (شب تنهایی)
شبی از پشت یک تنهایی غمناک وبارانی تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس .

تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم .

وتو در پاسخ آبی ترین موج تنهایی دلم گفتی :دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تورا در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم .

همین بود آخرین رفتن ومن بعداز عبور تلخ و  غمگین ،مریم چشمانت را به روی اشکی از

 جنس غروب وساکت ونارنجی خورشید وداع کردم .

نمی دانم چرا رفتی  نمی دانم چراشاید خطا کردم ؟

وتو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی   نمی دانم کجا تا کی برای چه؟

ولی رفتی وبعداز رفتنت، باران چه معصومانه می بارد .

وبعداز رفتنت یک قلب در یایی ترک برداشت . وبعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری

گم شد  وبعداز رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو هزار بار در لحظه خواهم مرد وبعداز

رفتنت دریاچه بغضی کرد کسی حس کرد که تو نام مرا از یاد خواهی برد .

ومن با آن که می دانم توهرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد .

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از آن همه طوفان و  وهم  وپرسش  و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت :تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق

 وانتظار  آن خطا کردی .

ومن در حالتی ما بین اشک وحسرت و تردید میان بغض کوچک یک ابر  ومن در اوج پاییزی ترین

 ویرانی یک دل

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم وعادت پروانگی هامان برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

 تقدیم به همکاران  عزیزم (خدا قوُت) 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 10:37  توسط گروه ادبیات  | 

شعر کوچه با الهام از شعر فریدون مشیری

دانلودشعر کوچه با صدای فریدون مشیری      در ابتدا شعر کوچه فریدون مشیری

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

شعر زیر با الهام از شعر بالا توسط شهروز امامی سروده شده است

 

آن دم صبح که از کوچه موعود گذشتم

و به پرواز نگاهم همه جا گشتم و گشتم

مست و سرشاد به دیدار تو آغوش گشودم

تو به صد ناز دویدی و به دنبال تو بودم

ز شکر خانه ی لعلت نوش یک بوسه چشیدم

مست گشتم و در ان دم شهد یک ناز مکیدم

و در ان عالم مستی به تو گفتم که امیدم

من رسیدم به هر ان چه که دلم خواست رسیدم

و تو گفتی که بپرهیز و از این عشق حذر کن

و بر این عشق دروغین سینه خویش سپر کن

بر عشقی که چنین است ثمرش آفت دین است

باز گفتم حذر از عشق تو هر گز نتوانم

حق، تو هستی و به دنبال حقیقت ندوانم ندوانم

به دو تا تیر کشنده تو در ان صبح دمنده

که یکی ورد زبان بود و دگر عشوه و خنده

صید کردی تو دلم را و از آن کوچه گذشتی

به گمان غیب شدی و دگرم باز نگشتی

سال هایی پس از ان صبح از آن کوچه گذشتم

و به دنبال دل خود لای هر سیاه مشکین همه جا گشتم و گشتم

ولی افسوس و صد افسوس............

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 22:11  توسط گروه ادبیات  | 

شعرهایی پراکنده از رهی معیری

شعرهایی پراکنده  از رهی معیری   

باید خریدارم شوی

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

راز نهفته

زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد ؟ شکایتی که نکردم
چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی
از آن اسیر بلاکش حمایتی که نکردم

نیش و نوش

 کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
 کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
 از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

دریای تهی

در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم
 در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

رنج زندگی

 هزار شکر که از رنج زندگی آسود
 وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

آواره

جز کوی تو جایی من آواره ندارم
جولانگه برق است
 ولی چاره ندارم
 یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

سایه هما

چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است
بر کلبه رویش هما سایه فکنده است
از خانه دل مهر تو روشنگر جان شد
این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است

فریب

 چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم ؟
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن
دیده عقل بسته ام کز تو خورم فریب را

آتش گل

در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد
ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد
 به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم
 رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد

چشم نیلی

نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو
چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری
از غم رویت بسان شاخه نیلوفرم
ای ترا چشمی به رنگ شعله نیلوفری

اشک و آه

عمری چو شمع گریه جانسوز می کنیم
روزی به شب بریم و شبی روز می کنیم
اشکیم و جان گدازتر از آتشیم ما
آهیم و کار برق جهانسوز میکنیم

 صبح پیری

تا بر آمده پیری پایم از رفتار ماند
کیست تا برگیرد و در سایه تاکم برد
ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است
 بال همت می گشایم تا بر افلاکم برد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 18:35  توسط گروه ادبیات  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

یک شبی مجنون نمازش را شکست           
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود                                         
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 شاعر : مرتضی عبدالهی         

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 18:2  توسط گروه ادبیات  | 

شعری از اخوان ثالث

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار

مهدی اخوان ثالث

کتاب: آخر شاهنامه
صدا: مهدی اخوان ثالث
آلبوم: قاصدک

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:53  توسط گروه ادبیات  | 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»*

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:52  توسط گروه ادبیات  | 

معلم پای تخته داد می زد (شعری از گلسرخی )

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر كلاسی ها
لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یك با یك برابر هست
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز
یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده كه می نالید
پایین بود
اگریك فرد انسان واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده می گردید
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یك با یك برابر نیست

 خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:42  توسط گروه ادبیات  | 

مطالب قدیمی‌تر